کد خبر: ۱۳
تعداد نظرات: ۱ نظر

-  آقای دکتر تشکر می کنم که وقتتان را به این گفتگو اختصاص دادید. سؤالات این گفتگو اغلب بوسیله اعضای نظام دامپزشکی یا اساتید محترم دانشگاه به ما منعکس شده و با توجه به اینکه در این نشریه ، مایلیم گفتگو صمیمانه و به دور از کلیشه های معمول باشد لذا ممکن است برخی سؤالات نظیر برنامه صندلی داغ و قدری نامتعارف باشد. قبلاً اجازه میخواهم که وارد این حیطه از سؤالات هم بشویم! به عنوان سؤال اول خواهش می کنم قدری بیشتر خودتان را معرفی بفرمایید ، از این نظر که کجا تحصیل کردید ، سوابق شما چیست و چرا دامپزشک شدید؟ بر حسب علاقه بوده یا به دلیل رتبه کنکور ؟

 

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و الحقنی بالصالحین. انشاء الله. سابقه خودم را اگر بخواهم بگویم ، من متولد 1351 تهران هستم. تا سال 55 تهران بودیم و در آن سال به قم در یک محله ای که تقریباً جزو محلات متوسط و زیر متوسط بود رفتیم. در یک خانواده مذهبی بزرگ شدم. پدرم به جهت بحث های قبل از انقلاب و اوایل آن درگیر تبلیغ بود. البته نمی خواهم بیوگرافی پدرم را بگویم اما مایلم به تیپ خانواده اشاره کنم که چه وضعیتی داشتیم. قبل از انقلاب پدرم مبارزات و زندان سیاسی را تجربه نمود و پس از آن هم چون مسئولیت انقلاب به دوش انقلابیون بود مسئولیت تبلیغات در شهرستانها را برعهده داشت تا انقلاب حالتی پایدار به خود بگیرد. در زمان جنگ هم نه پدرم و نه خودم ساکت ننشستیم. یادم هست که سال 62 عضو پایگاه مقاومت بسیج شدم و فعالانه و شبانه روز عضویت داشتم. حتی به یاد دارم که 45 روز خانه نرفتم و بعد هم در یکی از مأموریت‌هایی که رفته بودم تصادف کردم و با پای شکسته من را به خانه بردند. همزمان با این فعالیتها در مدرسه درس می‌خواندم و دیگر شب خانه نمی رفتم. آن موقع اینطور ایجاب می کرد. چون حملات و بحثهای مربوط به منافقین بود که به پایگاههای مقاومت بسیج حمله می کردند یا مثلاً افرادی که پشت جبهه جاسوسی می کردند و شناسایی این افراد بسیار مهم بود. تا اینکه سال 69 به دلایلی به اراک رفتیم و از کارهای اجتماعی قدری دور شدیم. سال چهارم دبیرستان را در اراک گذراندم ، دیپلم گرفتم و همانجا هم یکسره در دانشگاه قبول شدم. اولین اولویتی که انتخاب کردم پزشکی دانشگاه تهران و دومین اولویت دامپزشکی دانشگاه تهران بود. آن وقت ها حتی بعضی می گفتند گیاه پزشکی هم بزنیم چون لفظ پزشکی دارد به هر حال خوب است. زمانی که تحصیل می کردیم سیکل را خیلی مهم می دانستند و حتی دبیرستان که می رفتیم و دیپلم می گرفتیم خیلی ارزش داشت و می گفتند مثلاً پسر فلانی دیپلم گرفته و خیلی با سواد شده است! این جایگاه مدارج علمی بود. وقتی دیپلم گرفتیم و بعد به دانشگاه رفتیم خوب کلمه دکتر را که می گفتند با توجه به اینکه خیلی کم بود و مثل امروز اینهمه دکتر نداشتیم خیلی تحصیل در دانشگاه اهمیت داشت. سال 71 که وارد دانشگاه تهران شدم خیلی از افراد عبارات دکتر و مهندس را تجربه می کردند و این نشانگر این بود که مملکت با سرعت سرسام آوری به سمت مدرک گرایی در حال حرکت بود و با توجه به این همه دانشگاهها و دانشکده ها و آموزشکده ها بار فرهنگی جامعه بالاتر رفت اما مثل هر حرکت دیگری اگر زمینه سازی درستی نشود لطماتی هم به جامعه وارد خواهد ساخت. دقیقاً یادم هست به دلیل بحث تبلیغات پدرم سالی یک ماه را در سفر بودیم و در یکی از این سفرها که به یاسوج (کهکیلویه و بویراحمد) بود خیلی دوست داشتم که کمکی به عشایر بکنیم. خیلی علاقه داشتم که چطور می شود به دامدارها و عشایر کمک کرد. واقعاً آنها از همه چیز گذشتند. خیلی راحت می توانند مثل ما به شهر بیایند و شهری زندگی کنند. اما نیامدند و خیلی از بار اجتماعی و اقتصادی را به دوش می کشند. با این حساب من دامپزشکی را با علم انتخاب کردم. بر خلاف بعضی ها که در انتخابشان دو رشته را قید می‌کردند من اصلاً دندانپزشکی و داروسازی را انتخاب نکردم. این دو رشته آنموقع لوکس بودند ولی من انتخاب نکردم. همان شب ثبت نام در دانشگاه اتفاقاً شب عقد ازدواج من هم بود. یعنی اول عقد کردم و فردا صبح به دانشگاه رفتم و کار ثبت نام را انجام دادم. با توجه به سوابقی که در مسائل اجتماعی داشتم اول جایی که در دانشگاه وارد شدم انجمن اسلامی بود. یادم هست که سال چهارم دبیرستان برای اولین بار در تاریخ دبیرستان شهید بهشتی اراک در سال 70 رتبه سوم در گروه سرود را بدست آوردیم که مربی آن گروه من بودم و خوب خیلی علاقه داشتم به سرود و کارهای فرهنگی و جنبی و بسیج. در همان دبیرستان شهید بهشتی اراک هم یا شاگرد اول یا دوم دبیرستان شدم و واقعاً درس می خواندم و به دنبال بازی و ... نبودم. دبیرستان هم جزو دبیرستانهای خوب اراک بود و اساتید خوبی هم داشتیم. البته یادم می آید که آن سال فقط 7 نفر در کلاس ما قبولی خرداد داشتیم و بقیه مردود شدند. در مسائل جنبی دبیرستان هم شرکت می کردم. مثلاً مسئول گروه سرود بودم و خودم آنرا تشکیل دادم. حتی ما باید دوم می شدیم و بخاطر اینکه داور احساس کرده بود که دف زن ما غیردانش آموز است یک امتیاز کم کرد و سوم شدیم. در مفاهیم قرآن و نهج البلاغه و ورزش الحمدلله نفر اول بودم. یادم هست که یک روزی می خواستند سر صف جایزه بدهند ، آقای سمیعی که مربی تربیتی بود گفتند نفر اول قرآن ، آقای سید محمد آقامیری ، رفتیم جایزه گرفتیم. دوباره گفتند نفر اول مفاهیم ، آقای سید محمد آقامیری ، رفتیم جایزه گرفتیم. باز گفتند نفر اول نهج البلاغه ، آقای سید محمد آقامیری. طوری شد که گفتند اصلاً همینجا بایست همه جوایز را بگیر و بعداً برو داخل صف! بچه ها خوب همه خندیدند. بعد آقای سمیعی ده دقیقه برای همه از من صحبت کرد که روز اول سخت پذیرفتند. واقعاً هم روز اول چون غریبه بودیم در آن شهر خیلی سخت در دبیرستان من را پذیرفتند. به هر حال بافت فرهنگی شهر اراک را با شهر قم هیچ وقت نمی توانید یکی بدانید. من از بافت فرهنگی شهر قم با اورکت کره ای و پوتین و یقه بسته و پیراهن روی شلوار رفتم به جایی که در کلاس مثلاً بچه ها موهایشان را به سبک آلمانی می تراشیدند و خلاصه این تفکر ما را نمی پذیرفتند. به هر جهت به سختی من را در مدرسه پذیرفتند. اینکه برگشتم به دوران دبیرستان می خواستم بگویم که در آن دوران هم فعالیتهای جنبی و فرهنگی داشتم. به دانشگاه هم که آمدم در رشته دامپزشکی می توانستم در سال 77 فارغ التحصیل بشوم ، منتها یک پروژه ای که برداشتم تحقیقاتی بود و برای اولین بار partial nephrectomy را  انجام دادیم.

 

-  با کدام یک از اساتید دانشکده این کار را انجام دادید؟

 

با دکتر جلال بختیاری بود. خدا حفظشون کند. خیلی به من کمک کردند. من این کار را هم خیلی دوست داشتم و عاشق این پروژه شده بودم. به این دلیل طول کشید تا فارغ التحصیل شوم. در این پروژه ما به لحاظ علمی و تجربی ثابت می کردیم که یک پنجم کلیه می تواند کار تمام کلیه را انجام دهد. کار تحقیقاتی منظم و خوبی شد. آقای دکتر بختیاری هم خدا حفظشون کند، برای این کار واقعاً وقت گذاشت. به هر جهت یک سال و نیم هم طول کشید. در زمان دانشجویی مجبور بودم بخاطر تأمین مخارج زندگی و اجاره منزل علاوه بر تحصیل ، کار هم بکنم. پدر من هم واقعاً از خانواده ای نبود که بتواند خرج زندگی من را بدهد حتی خرج زندگی خودشان را هم نمی توانستند به خوبی تأمین کنند. من زمان تحصیل تقریباً از اول دبیرستان بجز یک مقاطع کوتاهی هم درس می خواندم و هم کار می کردم. فقط چهارم دبیرستان کار نمی کردم و فقط درس می خواندم. زمانی هم که به دانشگاه آمدم باز در کنار درس ، کار هم میکردم.

 

-  می شود بفرمایید چه کاری انجام می دادید؟

 

چون بستگان نزدیکم در بازار لوازم خانگی و تولید کنند بودند وارد این کار شدم و به فروشندگی لوازم خانگی و توزیع به استانها و شهرستانها پرداختم و در آن زمان خیلی موفق شدم. حتی شاید از همان بستگانم هم در این زمینه بیشتر موفق شدم و کارخانه صنعتی ایجاد کردیم و مارکتینگ خوبی انجام دادیم. البته همزمان درس می خواندم و خوب در بازار تهران مغازه و شاگرد داشتم. بعد کارخانه تولیدی زدیم و لوازم خانگی تولید می کردیم و به شهرستانها می فرستادیم. دیگر چون این زمینه را داشتم بعد از فارغ‌التحصیلی دنبال کار دامپزشکی نرفتم. می خواستم همان وقت پروانه برای درمان بگیرم امتیازهای بی حساب و کتابی گذاشته بودند و متأسفانه پارتی بازی و ... و معتقدم کسانی که اینکار را کردند بعداً بخشی از عقوبت این کارشان را هم دیدند. حتی من معترض شدم که شما نمی توانید شغل ایجاد کنید ، حداقل پروانه خدمات درمانی را بدهید که خود فرد کار ایجاد و رقابت کند. با این حال 50 پروانه به قول خودشان داده بودند و می گفتند ما نمی خواهیم بازار را زیاد کنیم تا این ها با هم درگیر شوند در صورتی که بازار تابع رقابت آزاد است و آن زمان تازه نظام ارزشیابی و رتبه بندی هم نبود. من هم که دیدم اینطور است گفتم حداقل به همین کار خودم بپردازم بهتر است. کار بازرگانی و صادرات انجام می دادیم و البته با اینکه فقط دنبال مسائل مادی نبودم اما خوب خدا را شکر وضع مالی ما خوب بود و مرفه بودیم ، البته نه از نوع بی درد آن !!! به هر حال در کنار اینها کار سیاسی هم می کردیم. در زمان دانشجویی همان سالهای اول مسئول کتابخانه اسلامی دانشکده شدم. اگر الآن به دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران بروید اولین سند راه اندازی کتابخانه به من متعلق است. ما شبها آنجا می خوابیدیم و گرد و خاک کتابها را می گرفتیم و صبح با لباس خاکی به سر کلاس می رفتیم. حتی یادم هست که تا ساعت یک نیمه شب کتابها را تمیز و مرتب می کردیم و یک لحظه که روی صندلی نشستم خوابم برد و بیدار شدم دیدم ساعت سه نیمه شب است و دوباره بلند شدم گفتم باید کار را تمام کنیم. البته بعضی ها هم بودند که کمک می کردند. آقای دکتر میرخانی بود که زحمت زیادی کشید. مرحوم بیدل بود که البته بعداً آمد اما در راه اندازی آن من بودم و دکتر میرخانی بود و فکر می کنم دکتر زرگر هم بود. بعد کتابخانه را راه اندازی کردیم و کتاب امانت می دادیم. الآن اولین اسم کسی که کتاب امانت گرفته باید اسم دکتر هادی غلامپور باشد. ایشان هم در ضمن زحمت کشید. بعد بولتن مطبوعات هم درست کردیم و روزنامه می گذاشتیم بچه ها بخوانند. میخواهم بگویم همزمان کار فرهنگی و سیاسی و اقتصادی می کردم و همچنان هم درست می خواندم. بعد از فراغت تحصیل در سال 79 کارم را ادامه دادم و از سال 80 تا 84 دانشگاه تدریس می کردم.

 

-  کجا تدریس می کردید و چه درسی؟

 

دانشگاه آزاد ساوه. در دامپزشکی انگل شناسی و آناتومی و برای علوم دامی جانورشناسی و تشریح و فیزیولوژی. هم تئوری و هم عملی تدریس می کردم. یک روز در میان درس می دادم. همزمان کار سیاسی هم داشتم. تقریباً همیشه خانواده ما با کار سیاسی عجین بودیم. سال 84 دیگر با انتخاب آقای دکتر احمدی نژاد نمی توانستم به دانشگاه بروم. چون باید یکسری کارها را هماهنگ می‌کردیم و ... و آخر هم با همه این کارها شدیم خدمتگزار دامپزشکی و انشاء الله بتوانیم نوکری خوبی بکنیم تا همه لذت ببرند.

 

-  تشکر از این بیوگرافی کامل که حتی از دوران مدرسه هم شروع شد! روزهای دانشجویی فکر می کردید روزی رئیس سازمان نظام دامپزشکی بشوید؟

 

نه واقعاً فکر نمی کردم. اما خیلی دوست داشتم که در جایگاهی قرار بگیرم تا بتوانم خدمتی بکنم. همیشه منتقد بودم و می گفتم که خیلی بهتر از این میشود کار کرد. الآن هم دست منتقدینم را می بوسم. چون اگر کسی انتقاد واقعی بکند قطعاً از من بهتر می‌داند و اگر همان را منتقل کند ، ما اینجا ادعای ریاست نداریم ، اولین نوکر خود من هستم و اگر انتقاد واقعی باشد با جان و دل آنرا می پذیرم چون خودم منتقد بودم.

 

-  مهمترین تفاوت دوره سوم شورای مرکزی و مدت زمانی که حضرتعالی در نظام دامپزشکی حضور دارید را با دو دوره گذشته چه میدانید؟

 

مقایسه را من نباید انجام بدهم و این کار را باید کسانی که بیرون هستند انجام بدهند. اما من فقط این را می دانم که وقتی آمدم برنامه داشتم و یک برنامه راهبردی تدوین کردیم و طبق برنامه هم پیش می رویم. الحمد لله از برنامه هم عقب نیستیم و خوب هم پیش می رویم.

 

-  رابطه و تعامل نظام دامپزشکی را با سازمان دامپزشکی کشور در حال حاضر چطور ارزیابی می کنید؟

 

خیلی عالی و خیلی خوب. در گذشته هم باید اینطور می بود. متأسفانه وزیران وقت این توجه را نداشتند. رئیس نظام و رئیس سازمان دامپزشکی را می شود با هم عجین و رفیق و همکار کرد. حداقل وزیر دو نفر را می خواست ، چون به هر جهت رئیس نظام با پیشنهاد وزیر ، حکم از رئیس جمهور می گیرد ، و به آنها می گفت که باید با هم همکاری کنید. الآن که این همکاری وجود دارد کارها خیلی خوب پیش می رود و فکر می کنم که مقدار زیادی از موفقیتهایی که در نظام بوجود آمده با همکاری سازمان دامپزشکی کشور بوده است.

 

-  ممکن است فهرست وار به این موفقیت ها اشاره کنید؟

 

موفقیت ها خیلی زیاد بوده است. شما سؤال کردید که تفاوتهای این دوره با دوره گذشته چه بوده است. خوب در دوره گذشته خیلی مشکلات بوده است. همین عدم همکاری بین رؤسای نظام و سازمان دامپزشکی کشور خیلی مشکلات را می توانسته است بوجود بیاورد. ما الآن بیشتر با تعامل پیش رفتیم و نه با تقابل و این برای ما بسیار مهم بوده است.

 

-  روز جهانی دامپزشکی شما در میزگرد مطبوعاتی و رادیو تلویزیونی و بعداً در روز چهارده مهر ماه دو نکته را مطرح فرمودید. اول اینکه وعده دادید که بحث تعرفه ها بالاخره بعد از مدتها و سالها به نتیجه می رسد. دوم بحث طرح امداد یا اورژانس دامپزشکی برای اولین بار در ایران بود. بفرمایید که این دو طرح به کجا رسید؟

 

تعرفه ها را که الحمد لله تمام شد. کاری که در حوزه ما می باید انجام میشد و الآن هم در نوبت مصوبات هیئت دولت است.

 

-  کی تصور می کنید که به تصویب هیئت دولت برسد؟

 

با توجه به طرحهای متعددی که پشت در اتاق هیئت دولت هست و حتی اولویت بندی دارد باید ببینیم که چه زمانی به بحث تعرفه‌ها می پردازند. خوب از آنجایی که طرح ما هم خیلی مهم است با آقای وزیر هم در این خصوص صحبت کردیم. جا دارد که این نکته را هم بگویم. واقعاً آقای اسکندری خیلی از بخش غیردولتی و سازمان نظام حمایت کرده و شاید به جرأت بگویم که تکیه گاه من بعد از خداوند ایشان هستند. انصافاً هر کجا که گیر می افتم آنجا می روم و مثل پدر دلسوزی می کنند و من خیلی راضی هستم و خدا حفظشان کند انشاء الله.

 

-  و آن بحث امداد یا اورژانس دامپزشکی؟

 

انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
|
-
|
۲۰:۴۸ - ۱۳۹۲/۰۲/۲۴
0
0
از آنجا که ....................
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه