کد خبر: ۱۷۹۰۳
تعداد نظرات: ۶ نظر
حیوان بیچاره با یک اتومبیل تصادف کرده و تمام بدنش له و لورده شده بود. پرسیدم صاحبش کجاست. مردی را در گوشه سالن نشانم دادند ...
IMAGE634223186346981398

ساعت ده شب، تازه رسیده بودم خانه که از کلینیک تماس گرفتند و گفتند مریض اورژانس داریم. با تمام خستگی برگشتم کلینیک. همکارانم خوابانده بودندش برای عکسبرداری رادیولوژی. به محض دیدنش متوجه شدم که وضعیت وخیمی دارد. یک سگ بزرگ بود، مثل همه آن سگ هایی که در طول روز دیده ایم و می بینیم. حیوان بیچاره با یک اتومبیل تصادف کرده و تمام بدنش له و لورده شده بود. پرسیدم صاحبش کجاست، مردی را در گوشه سالن نشانم دادند، مردی با قدّی متوسط، هیکلی توپُر، با ته ریشی بر صورت و پیراهنی از جنس ساتن که بر روی شلوار انداخته بود. به نظر می رسید که در اوایل چهارمین دهۀ زندگی باشد. به دلم نوید می دادم که وی راننده یا خدمتکار صاحب سگ باشد. نتیجۀ معاینات و گزارشات رادیوگرافی نشان می داد که سگ بیچاره به سه جراحی سنگین نیاز دارد، مخصوصاً در یکی از پاها که دچار شکستگی شدید شده بود. صدایش کردم و داستان را برایش گفتم، همینطور هزینۀ معالجۀ سگ نگونبخت را که نسبتاً رقم بالایی بود. سرش را پائین انداخت و پس از کمی مکث گفت: «باشه دکتر! جراحیش کنین. گناه داره زبون بسته خیلی زجر می کشه!».

با تردید نگاهش کردم و در حالی که سعی داشتم لحن سخنم محترمانه باشد از او پرسیدم که هزینه را خودش می دهد یا بر عهدۀ شخص دیگری است.

آهنگ صدایش همراه با اعتماد به نفس بود، بلافاصله در جوابم گفت: «خودم می دم دکتر جون! الآن که بانک ها بسته است. فردا جورش می کنم. به علی براتون میارم».

عمل جراحی حدوداً ساعت یک بعد از نیمه شب آغاز شد. همان طور که حدس می زدم جراحی دشواری بود. وقتی کارمان به پایان رسید، سپیده زده بود. دیدمش که گوشۀ اتاق معاینه چند روزنامه پهن کرده و به نماز ایستاده است. نشستم پشت میز کارم و به قیافه اش خیره شدم. صورت آفتابسوخته اش نشان می داد که زندگی پرمشقّتی را پشت سر گذاشته است.

نمازش که تمام شد رویش را به طرف من گرداند، با نگاه پرسنده ای که جویای نتیجۀ عمل و حال و روز سگ بیچاره بود، نگاهی گویاتر از هر کلام و هر کلمه! صفا و صمیمت باطنش باعث شد که با خیال راحت سر به سرش بگذارم و بدون محافظه کاری، کمی با او شوخی کنم: «یادمه که توی رسالات ،احکام واجبات نماز رو جور دیگه ای نوشتند!... شما که لباستون خونی شده این جا هم که به خاطر سگ و گربه هایی که میان و میرن نجسه، نمازتون مشکلی ندارد؟»

لبخندی زد و با آهنگی که آرامش خاصی در آن موج می زد گفت: «بشوی اوراق اگر همدرس مایی... که درس عشق در دفتر نباشد، آقای دکتر!!».

وقتی می خواست برخیزد تازه فهمیدم که یکی از پاهایش مصنوعی است! حتّی یک لحظه هم فکر نکردم که ممکن است در یک تصادف معمولی پایش را از دست داده باشد. یقین داشتم که جانباز است؛ طرز عبادت او، حال و هوای او، خصوصاً بیتی که خوانده بود، همه و همه خبر از گذشته اش می دادند، حتّی بیشتر از آن پای مصنوعی! امّا به رغم این یقین، باز نمی دانم چرا خواستم از زبان خودش بشنوم. به همین دلیل بود که با لحنی شتابزده گفتم: «جانباز هستید؟!».

نگاهی به پای مصنوعی اش کرد و گفت: «فقط همین یه تیکه از تنمون لیاقت بهشت رو داشت». بعد مثل کسانی که از دنیایی به دنیای دیگر سیر می کنند، رو به من کرد و با صدایی بلند پرسید: «راستی نگفتین آقای دکتر؟! حال حیوون چطوره؟».

- :«خوبه! جرّاحی سختی بود... ولی زنده می مونه».

برایش شرایط نگهداری حیوان بعد از عمل و کارهایی را که باید انجام می داد توضیح دادم. با دقّت به حرف هایم گوش سپرده بود. هر کسی می توانست احساس نگرانی را در چشم هایش ببیند.

حرف هایم که تمام شد، دستش را در جیبش فرو برد و قرآن کوچکی را بیرون آورد. در حالی که قرآن را روی میز کارم می گذاشت، چشم هایش را به زمین دوخت و گفت: «الان که پول همرام نیست، خدمتتون تقدیم کنم ولی تا آخر همین امشب، ترتیبش رو می دم. به این جلد کلام الله، که خودم از شهید چمران گرفته ام قسم، تا شب پولتون رو تمام و کمال میارم».

-: «این که یک جلد قرآن است و برای همۀ ما محترمه، ولی من این جا یه پوشه پر از شناسنامه و کارت ملّی دارم که صاحبانشون اون ها رو گذاشتن و رفتن که تا چند ساعت بعد پول بیارن. بعضی از این مدارک الان چند سالیه که این جا مونده. دیدید که از دیشب تا حالا، هشت نفر برای نجات سگ شما سر پا بودند».

سرش را انداخت پائین، چند ثانیه ای فکر کرد، ناگهان به سرعت سرش را بلند کرد و با لحنی قاطع پرسید:«سند تاکسیم رو قبول می کنین؟».پاسخ مثبتم را که شنید با خوشحالی سراغ حیوانش رفت. چند دقیقۀ بعد که متوجه شدم همراه سگ تصادفی از کلینیک رفته، خورشید کاملاً طلوع کرده بود.

اوائل شب بود که منشی کلینیک وارداتاقم شد و با کمی دودلی گفت: «یه آقایی اومدند که با خودِ شما کار دارن».

خودش بود. با پاکتی در دست.

وقتی سند و قرآنش را می گرفت گفت: «دست مریزاد دکترجون! دَمِ شما گرم. دیشب، قبل از این که بیارمش پیش شما، چند جا برده بودمش. همه می گفتن راحتش کن. فقط شما گفتین کمکش می کنید و کردید».

من هم با کمی شیطنت، برای آن که فضای گفتگویمان را کمی شادتر کنم، اشاره ای به پاکت پول کردم و در حالی که سعی می کردم ادایش را دربیاورم گفتم: «دمِ شما هم گرم».

حسّ عجیبی وسوسه ام می کرد که سر به سرش بگذارم، کنجکاو بودم که از واکنش اش خبردار شوم. همین بود که اشاره ای به حیوانش کردم و گفتم: «حاجی! یادتون باشه، نجسه ها!».

-: «آره,ولی این هم آفریده خداست. خدا هیچ چیزی رو بی علّت نیافریده. هرچیزی که خلق کرده، قشنگه. این ماییم که این خوب و بدها رو تعریف می کنیم».

بعد نگاهی به سگ مجروح، که اینک تمام بدنش در پانسمان پیچیده شده بود، انداخت. چشم هایش برقی زدند. با لبخندی رو به من کرد و گفت: «دیشب که می رفتم خونه، سر کوچه مون افتاده بود. معلوم بود بدجوری ماشین بهش زده. وقتی رفتم بالا سرش، چشمم تو چشمش افتاد. یه جوری بهم زُل زده بود. نمی دونم چرا، ولی تا نگاهش رو دیدم یهو تموم بدنم لرزید و یه عالمه خاطرۀ دور اومد تو ذهنم؛ خاطرۀ یکی از شب های عملیات، که ترکشِ خمپاره، پام رو آش و لاش کرده بود. دیگه داشتم اشهد خودم رو می گفتم که یکی رسید بالا سرم. با این که خودش زخم داشت، من رو کشید عقب. اگر اون نبود، عمراً اگه جون به در می بردم! بعدش تا یه مدّت، هرچی گشتم نفهمیدم اونی که اون شب به دادم رسید کی بود و کجا رفت؟! تا این که یه روز فهمیدم...» که بغض امانش نداد.

موقع رفتن, با سند تاکسی اش و پاکت پولهایش در دست, برگشت ، نگاهی کرد و لب هایش را به هم فشرد و بی هیچ کلامی رفت و من بعد از این سال ها بغیر از خاطره ای زیبا از یک نفر از آن سالهای خوب، یک قرآن جیبی دارم که هنوز هم از آن بوی باروت می آید.

 

خاطره ای از دکتر هومن ملوک پور - برگرفته از وبلاگ «دردسرهای یک دامپزشک»

 

انتشار یافته: ۶
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۱
ناشناس
|
-
|
۰۰:۵۳ - ۱۳۹۳/۰۵/۲۳
0
0
آقا دم همتون گرم. دکتر غلامحسینی
ناشناس
|
-
|
۱۶:۵۴ - ۱۳۹۳/۰۵/۲۵
0
0
خیلی با احساس بود
عارف
|
-
|
۱۴:۳۵ - ۱۳۹۳/۰۵/۲۶
0
0
عالی بود
همکار
|
-
|
۱۷:۳۱ - ۱۳۹۳/۰۵/۲۸
0
0
اقای دکتر هومن ملوک پور
این حرفا از شما بعید هست به هر حال همکاران شمارو بهتر میشناسن
خیلی خوب توصیف کردی .......................
چون توی واقعییت شما اصلا اینجوری نیستین ........................................
دکتر مسعود عربشاهی
|
-
|
۱۴:۱۷ - ۱۳۹۳/۰۵/۳۰
0
0
اقای دکتر ملک پور من در طی سی سال فعالیت دامپزشکی ام بارها در مقام این ازمایش قرار گرفته و از دستمزدم گذشتم و برایم زیبای خاصی داشته لذا احساسی که به شما دست داده درک و به شما تبریک مگویم موفق باشید دکتر عربشاهی
ناشناس
|
-
|
۰۲:۵۶ - ۱۳۹۳/۱۰/۲۸
0
0
قشنگ بود و تاثیر گذار
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه