کد خبر: ۱۸۱۵۱
تعداد نظرات: ۸ نظر
نیمه شبی بود و من آماده خوابیدن. خبرم کردند که اسبی در کمپ، بد حال است. به کمپ که رسیدم از دور اسبی را دیدم که بروی زمین افتاده و از درد، دست و پا می زند ...
horse-colic

یکی از مشکلات ما دامپزشکان دل درد های گاه و بی گاهی ست که اسبها دچارش می شوند! از درد به خود می پیچند و چنانچه ادراری کنند یا مدفوعی، دلدردشان پایان می یابد اما دریغ! یکی از شایع ترین علل مرگ و میر اسب ها همین دل درد های ناشناخته شان است.

زمستان سال 78 بود و کورس سوارکاری کیش. به غیر از جمعه ها که روز کورس است، مربیان هر روز اسب ها را در پیست تمرین می دادند. هر روز مربیان از ترکمن و ترک گرفته تا کرد و لر، اسب ها را به میدان تمرین می آوردند و چهارنعل رفتنشان را می دیدند و تمهیداتی می چیدند برای کورس بعد.

آنهایی که علاقه مند به سوارکاری و کورس هستند می دانند که چه حال و هوایی دارد این واقعه. صبح مسابقه، چابکسوارانی هستند که پا برهنه به هر سو می دوند برای وزن کشی و اسبانی که از منخرینشان بخار بیرون می آید و سم بر زمین می کوبند تا برای رفتن به میدان، خود را آماده کنند. یکی با شیهه ای، دیگری با جفتک انداختنی و ... آمادگی خود را برای شروع مسابقه نشان می دهند.

در این میان صدای گوینده کورس ها هم باعث ایجاد هیجان مضاعف در اسبها و آدمهای حاضر در میدان می شد. یادش بخیر آقای «ابتهاج»، گوینده کورس را می گویم. با آن هیکل درشت و صدای خش دار مردانه که ته لهجه ترکمنی داشت و "ووو حالااااا..."ای که در شروع هر کورس می گفت و هنوز هم می گوید، معروف بود. یادم می آید، یک بار که با عجله به سمت دپار(1) می دویدم تا اسب زخمی ای را معاینه کنم، از پشت بلندگو مرا "پدر اسبهای عرب" نامید و باعث خنده حضار شد. آن موقع 25 سال بیشتر نداشتم.

بگذریم، برای کمک به من و برای مهار کردن اسبها هنگام معاینات، یک پیرمرد را از میان ترکمن های حاضر در آنجا به من معرفی کردند. نامش را نمی دانستم، ولی همه "خوجه" صدایش می کردند.پیرمردی کوتاه و لاغر و نحیف با چشمان ترکمنی و عرق چینی بر سر. نمی دانم چرا مرا به یاد پیرمرد خنضر پنضریی "بوف کور" هدایت می انداخت. اول که آمد پیشم فکر کردم دارد با من شوخی می کند که می خواهد دستیار من باشد. به مسئول مسابقات زنگ زدم و گفتم: این بنده خدا رو که برام فرستادین، دماغش رو که بگیری جونش در میره، چه جوری میخواد اسب های به این گردن کلفتی رو برام مهار کنه؟". خنده ای کرد و گفت : فردا باهام تماس بگیر." البته با او تماسی نگرفتم، چون بعد از یکی دو ساعت اول که کارم را با خوجه شروع کردم فهمیدم که چقدر در اشتباه بوده ام. پیرمرد، چنان با مهارت و چابکی اسب ها را مهار می کرد که از زور و بازوی 2 مرد قوی هیکل هم بر نمی آمد. ظاهر آرامی داشت و بسیار کم حرف. ترکمن هایی که می شناختنش می گفتند که زمانی چابک سوار قابلی بوده و کسی به گرد پایش نمی رسیده. گاهی در بین معاینات در حالی که اسب را مهار کرده بود و زور می زد و عرق می ریخت، بدون اینکه ایرادی به تشخیص من بگیرد، نظری می داد که مثلا "یونجه نباید بخوره یه چند روزی" و یا "بخلقش(2) رو اگه بتراشی، لنگشش خوب میشه". صدایی زنگ دار داشت که در ذهن می ماند. من در آن زمان نمی دانم به واسطه جوانی و تکبر بیهوده بود، یا این که من دکتر هستم و او پیرمردی عامی و بیسواد، توجهی به حرف هایش نمی کردم و گاهاً از ابراز نظرهایش، میان حرف هایم با صاحب اسب، دلخور می شدم و نگاه چپی هم می کردم. اما تقریباً همیشه بعد از چند روز، دوباره صاحب اسب می آمد و صحبت از این که اسبش خوب نشده. بعد، بدون آن که بروی خود بیاورم تجویزی که از خوجه به یاد داشتم را به او توصیه می کردم و در کمال تعجب، اسب بهبود میافت و بعد از آن خبری از صاحبش نمی شد.

هر روز صبح آفتاب نزده می شد کنار نرده های پیست سوار کاری پیدایش کرد. با خونسردی به سیگار بدون فیلترش پک می زد و تمرین و چهار نعل رفتن اسبهایی که برای کورس جمعه بعدی آماده شان می کردند نگاه می کرد. یکی ازهمان صبح های زود رفتم کنارش ایستادم.

: چه خبر خوجه؟ این عجب اسب خوشگلیه.

همینطور که به چهارنعل اسب ها نگاه می کرد گفت: "مادیون خوبیه، اسمش "جیران". توی کورس هشتم، دوم میشه".

منظورش از کورس هشتم، کورس آخر و اسبهای قهرمان و پر امتیاز بود. با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: "دوم میشه؟ پس کدومشون اول میشه؟" بدون این که نگاهم کند گفت: "خب معلومه، «دینامیک». اون حریف نداره. مطمئنم با فاصله از اسب قبلیش اول می شه. بعد از دینامیک، توی این اسبها که می بینم جیران از همه بهتره."

جالب اینجا بود، با آن که تقریباً 90% پیش بینی هایش درست از آب در می آمد ولی هیچ وقت شرط بندی نمی کرد. هر بار هم که می پرسیدم: اگر اینقدر مطمئنی چرا شرط نمی بندی و پولی به جیب نمی زنی، جواب درست حسابی نمی داد. بعدها فهمیدم که در میانسالی اش، شرط بند حرفه ای بوده و زندگیش را بر سر شرط بندی گذاشته و بعد از آن قسم خورده که دیگر شرط نبندد.

با خودم گفتم سر به سرش بگذارم: خوجه کدومشون سوم میشه؟

از روی عرق چین، سرش را خاراند و گفت: "بین دو سه تا شون شک دارم. باید فردا دوباره چارنعلشون رو ببینم. فردا صبح سومش رو هم بهت می گم، دکتر."

**

نیمه شبی بود و من آماده خوابیدن. خبرم کردند که اسبی در کمپ، بد حال است. دلم نیامد خوجه را آن وقت شب بیدار کنم، روز پر مشغله ای را گذرانده بودیم. بنده خدا اول صبح از یک اسب لگد خورده بود و بعد از ظهر، تنه ای جانانه از اسبی دیگر، که باعث شده بود تا غروب که در کنارم بود بی هیچ اعتراضی لنگ لنگان وسایل را به دوش بکشد.

به کمپ که رسیدم از دور اسبی را می دیدم که بروی زمین افتاده و از درد، دست و پا می زند. در حال لباس عوض کردن بودم که از دور و برم می شنیدم که از دست من به عنوان دامپزشک کمکی بر نمی آید و این اسب هم مانند اسب های دیگر که به دلدرد دچار شده بودند پایانی بجز مرگ ندارد. در روشنایی اندک کمپ بر سر بیمار رفتم. حالش را که دیدم می توانستم با شنیده های چند دقیقه قبلم موافقت کنم که واقعاً کاری از دستم بر نمی آید، اما وقتی به حیوان بی زبان نگاه کردم انگار موجی از زندگی و حیات در چشم هایش یافتم. اسب با زبان بی زبانی داشت می گفت من باید زنده بمانم، من حالاحالاها جای زندگی و مبارزه دارم.

شروع کردم به کار. سرمی وصل کردم و داروهایی که لازم بود تزریق کردم. در این موقعیت فقط می بایست منتظر ادراری یا مدفوع کردنی از اسب می ماندیم. صاحب اسب به هر طرف می رفت و می آمد. گاهی با موبایلش زنگی می زد و دوباره به من نگاه می کرد که مستاصل مانده بودم. داشتم تزریق بعدی را آماده می کردم که صدایش را شنیدم که بالای سر اسبش نشسته بود و با هق هق حرف می زد

: "عزیزم، قربونت برم، تو اگه بمیری که منم میمیرم، تو رو خدا پاشو، دینامیک پاشو، پاشو دوباره روی دو تا پاهات وایسا و شیهه بکش. عزیزم؛ دینامیک ... فقط یه تاپاله! ... تو رو خدا..." و زار زار می گریست. دلم به حالش می سوخت و کنتراست بهبودی اسبش و تاپاله! یک جورهایی ذهنم را قلقلک می داد.

هوا داشت روشن می شد و من همچنان مشغول درمان با انواع و اقسام داروهای موجود بودم که در عین ناامیدی از پشت سرم صدای زنگ داری را شنیدم

"یه رادیو بیارین"

برگشتم و خوجه را دیدم که با همان سادگی همیشگی، رادیوی ترانزیستوری را از دست کسی می گرفت. همانطور که لنگ لنگان می رفت، موج رادیو را که کنار گوشش گرفته بود، تغییر می داد. موج را تغییر داد و به ناگاه جایی نگهش داشت و صدای آن را تا آخر بلند کرد. صدای آواز مردی بود که با صدایی کلفت و خش دار می خواند. ظاهراً اجرای اپرایی بود یا چیزی از آن دست. صاحب اسب کنار من بود و من سرنگی در دست داشتم آخرین تلاشهایم را برای بهبودی دینامیک می کردم.

ناگهان دینامیک که تا قبل از آن به هیچ چیز واکنش نشان نمی داد، بلند شد و ایستاد. نمی دانستم آیا واقعاً اسب ها هم از شنیدن اپرا لذت می برند. به اطرافش نگاهی کرد و پاهایش را کمی باز و بسته کرد. گوش هایش را سیخ کرد و شیهه ای کشید. اسبی که تا قبل از آن موجود نیمه جانی بود که انتظار مرگش را می کشیدیم، پاهایش را باز کرد و ابتدا ادراری کرد و بعد مدفوعی و... بعد به روی دو پا ایستاد و شیهه ای کشید.

صاحبش بر پای بند نبود و اشک می ریخت. مرا در آغوش گرفته بود و از من تشکر می کرد و می گفت این زیباترین تاپاله اسبی ست که تا به حال دیده (نقل به مضمون!). از من! منی که خود نمی دانستم داستان چیست مدام تشکر می کرد!!! همه آنهایی که تا چند دقیقه قبل دنبال جایی برای دفن کردن دینامیک می گشتند، دورم را گرفته بودند و می خواستند از دم مسیحائیم نصیبی ببرند! همه به هم می گفتند: این اولین باره که یه دامپزشک تونسته دلدرد به این وحشتناکی رو درمان کنه. عجب ... و من مانند گنگ خواب دیده، دنبال خوجه می گشتم، تنها کسی که سراغی از او نبود. با سختی از بالای سر کسانی که دوره ام کرده بودند، دیدم که به سمت میدان تمرین می رود.

کنار نرده های پیست پیدایش کردم. آرام بر سیگار بی فیلترش پک می زد و در روشنایی تازه روز به چهار نعل رفتن اسب های ترکمن نگاه می کرد. آرام نزدیکش شدم و بی حرفی کنارش ایستادم. به نرده ها تکیه داده بود و دویدن اسب ها را تماشا می کرد.

پا به پا شدم و با تردید شاگردانه ای منتظر ماندم. اصلاً متوجه من نشده نبود و انگار با دیدن دویدن اسبها مست شده بود . در کمال استیصال پرسیدم: خوجه، واقعاً اون اپرا باعث شد که "دینامیک" حالش خوب شه؟

برگشت و نگاهی به من کرد و در حالی که دود سیگار چشمانش را سوزانده بودو پلک می زد پرسید: "اپرا؟" یک جور نگاهی که انگار بلاهتی را در چشمانم دیده است.

با شور و حال گفتم: آخه از اول شب هر کاری که می شد کردم تا دل دردش رو خوب کنم و نشد، اما تو اومدی و اون آواز اپرا رو از رادیو گذاشتی و ...

منتظر بودم که گردنی بیافرازد و از فضل و کمالاتش بگوید؛ و یا سواد و "دکترا"یم را زیر سوال ببرد؛ اما همینطور که به سیگار بدون فیلترش پک می زد چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد دوباره آرام برگشت و به دویدن اسب ها خیره شد و گفت: "اسب ها هم مثل ما آدم ها، حرفه ای و غیر حرفه ای دارن. اگه درسی از زندگیشون نگرفته باشن تلف میشن؛ اما اونایی که حرفه ای هستن، از تجربه شون استفاده می کنن، فقط یکی باید باشه که راه رو بهشون نشون بده. یه اسبی مثل دینامیک که 5 ساله تو کورس های حرفه ای میدوه، صدای شروع مسابقه رو می شناسه. به محض این که از بلندگوی میدون صدای «ابتهاج» به گوشش برسه، برای این که بتونه بهتر و تندتر چهارنعل بره، قبل از مسابقه خودش رو خالی می کنه! این عادت همه اسبای حرفه ایه."

نگاهی به من کرد که با دهانی باز و چشمانی گرد نگاهش می کردم و ادامه داد: "اون صدایی هم که از رادیو براش گذاشتم نمی دونم چی بود، اپرا بود، مپرا بود، ولی کار صدای ابتهاج رو کرد براش."

سیگارش را زیر پا خاموش کرد و همینطور که آرام راهش را کج می کرد و می رفت، گفت: "توی کورس هشتم «شایان» سوم میشه."

لنگ لنگان رفت و همه کسانی که جمعه آن هفته، بر روی "دینامیک"، "جیران" و "شایان" شرط بسته بودند، پول خوبی گیرشان آمد.

 

1- محل استارت اسبها قبل از شروع کورس

2- بخلق بر وزن بوکسور به کف سم اسب می گویند که هنگام نعل بندی عملیات خاصی روی آن انجام می شود.

 

خاطره ای از دکتر هومن ملوک پور - برگرفته از وبلاگ «دردسرهای یک دامپزشک»

 

 

انتشار یافته: ۸
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۱
ناشناس
|
-
|
۲۱:۲۶ - ۱۳۹۳/۰۶/۰۸
0
0
من جناب آقای دکتر ملکپور را نمی شناسم اما معلوم است ذوق و استعداد نویسندگی خوبی دارند و شاید اگر ببجای ایشان بودم رمان نویسی در زمینه دامپزشکی را هم تجربه می کردم
ناشناس
|
-
|
۰۷:۲۶ - ۱۳۹۳/۰۶/۰۹
0
0
بهتر بود عنوان مدرک بهتر است یا تجربه را انتخاب می کردید.
ناشناس
|
-
|
۲۱:۱۱ - ۱۳۹۳/۰۶/۱۶
0
0
احسنت!!
بهترین خاطره این قسمت و شاید بهترین خاطره دامپزشکی بود که تا کنون خوانده و یا شنیده آم.
jafary dust
|
-
|
۱۸:۴۲ - ۱۳۹۳/۰۶/۲۰
0
0
خیلی عالی بود. واقعن لذت بردم.
قدرت اله کاظمی
|
-
|
۰۴:۵۶ - ۱۳۹۳/۰۶/۲۲
0
0
دکتر جان قلمت بسیار زیبا بود
ناشناس
|
-
|
۱۵:۰۹ - ۱۳۹۳/۰۶/۲۲
0
0
آقای دکتر ملکپور، بُخلُق در کف سم اسبها نیست (یه خورده بالاتر از کف سم اسبهاست) و قابل تراشیدن هم نیست (یعنی درصورت تراشیدن فاتحه اون اسب خوندست)، فکر کنم منظور آقای دکتر ملکپور، جسم قورباغه در کف سم اسبها باشد. درصورت امکان اصلاح فرمائید. همکار
مزدک
|
-
|
۰۰:۱۳ - ۱۳۹۳/۰۷/۰۸
0
0
علم بهتر است یا تجربه؟خوجه خوبتر است.
عارف
|
-
|
۱۹:۵۸ - ۱۳۹۳/۰۷/۱۰
0
0
مثل همیشه نوشته های دکتر ملوک پور زیبا و خواندنی. این بار خواندنی تر از همیشه
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه