کد خبر: ۱۸۵۱۰
تعداد نظرات: ۸ نظر
استاد کلامش را متوقف کرد؛ نگاهی معنی دار بر من انداخت و سپس با حالتی معترضانه فرمود: آقا لطفاً وقت کلاس را نگیرید! ...
rafeie

 

دکتر اکبر لطفی

من سه سال از دوره تحصیلات دانشگاهی ام را در دانشگاه ارومیه درس خوانده ام و سپس به اتفاق چند نفر از همکلاسی هایم به دانشگاه تهران منتقل شدم.

حدود سی و چند سال پیش و اوایل سالهای تأسیس دانشکده دامپزشکی دانشگاه ارومیه بود؛ و این دانشکده نوپا کاستی هائی داشت ولی در حال تکامل بود. اغلب اساتید و مدرس های دانشکده جوان بودند و سابقه زیادی در تدریس نداشتند. جهت رفع کمبود هیئت علمی، تعدادی از اساتید مجرب، بنام و پرآوازه نیز برای تدریس برخی دروس از دانشگاه تهران و یا دیگر دانشگاههای معتبر ، به دانشکده دامپزشکی و دیگر دانشکده های دانشگاه ارومیه تشریف می آوردند. در بین این اساتید عالیمقام، که با اصطلاح اساتید پروازی مشخص می شدند، چند استاد کهنسال و پیش کسوت همه اساتید نیز، دانشگاه را مشرّف به حضور خویش می کردند. این اساتید گرانقدر سنی بالای هفتاد یا هشتاد داشتند و کاملاً مشخص، که بر پیشانی عمر پر بارشان چین هائی به ژرفای علوم و تاریخ تأسیس تحصیلات دانشگاهی پدیدار شده بود.

ما جوان بودیم و هنوز قامت کوتاه معرفتمان از درک عظمت و روح والای این عزیزان عاجز بود. عزیزانی که با تمام برجستگی های علمی و سوابق پرشکوهی که در طول تاریخ فعالیت علمی شان داشتند، و علیرغم کهولت سن، با چنان علاقه و اشتیاقی مسافت های طولانی را طی می کردند و سرشار از نشاط و با حوصله فراوان برای ما درس می دادند و بذر دانائی می کاشتند!

استاد گرانقدر، جناب آقای دکتر عزیز رفیعی، استاد ممتاز و برجسته انگل شناسی، رئیس اسبق دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران، از ارکان اصلی و از پایه گذاران علمی دانشکده دامپزشکی و یکی از عوامل غنای علمی دانشکده های پزشکی و علوم وابسته در دانشگاه تهران، در طول سالیان دراز سوابق علمی شان بودند. چه افتخار بزرگی بود که در سر کلاس درس استاد بزرگوار می نشستیم، ولی افسوس که قدرشناس این موهبت بزرگ، چنان که شایسته شان بود، نبودیم!

من عادت داشتم که در کلاسهای درس، با دقت تمام به تدریس اساتیدم گوش دهم. یک روز در سر کلاس استاد بزرگوارم نشسته و سراپا گوش بودم .... در حین اینکه مدهوش بیان شیوای استادم بودم، ناگهان رشته تمرکز من گسسته شد و افکارم پرکشید و از کلاس بیرون رفت؛ .... تا وقتی که به خود آمدم و مجدداً افکار پرکشیده ام از جولانگاه خیال بر کلام شیرین استاد خویش جلب شد، متوجه شدم که نکاتی از درس استاد را از دست داده ام. بدون اراده و برای جبران از دست داده ام، از استاد سوالی پرسیدم . استاد کلامش را متوقف کرد؛ نگاهی معنی دار بر من انداخت و سپس با حالتی معترضانه فرمود: "آقا لطفاً وقت کلاس را نگیرید!" ... سکوتی بر کلاس حاکم شد؛ در یک لحظه احساس کردم که سنگینی این سکوت از تمام فضای کلاس بر وجود من هجوم آورده؛ بر من نهیب می زند و مرا به چالش فرا می خواند!

انتظار شنیدن چنین پاسخی را از استاد خویش نداشتم. چون نمی دانستم که استاد در آن لحظه در حال شرح همان موضوع سئوال من بودند، و اساساً طرح این پرسش در حین بحث روی همان موضوع، توجیهی غیر از استنباط استاد نمی داشت. در هر حال من غافل، از خطاب استادم بسیار رنجیدم؛ برآشفتم؛ و چون حق را به جانب خود می دیدم، در کمال جسارت برخواسته و با عصبانیتی بی حساب کلاس درس را ترک کردم!!

جوان بودم و کم تحمل و پر از غرور کاذب؛ یکسره رفتم به قسمت آموزش دانشگاه و درخواست حذف واحد درسی مربوطه را کردم! در آموزش از تقاضای نا معقول من متعجب بودند و پیوسته متذکر می شدند که حذف این درس پایه ای مشکلات جبران نا پذیری را برایم ایجاد می کند، ولی من براین خودزنی خویش اصرار می ورزیدم، چون خودم را در این تصمیم محق می دانستم!

در این حال و احوال که در قسمت آموزش پرسه می زدم، دیدم که همکلاسی ام حمیدرضا، که پسر بسیار فهیمی بود، (آقای دکتر حمیدرضا مطلق زاده)، با عجله خودش را به من رسانید و گفت: پسر تو کجائی که من یک ساعته دنبال تو می گردم!؟ بیا برویم کلاس؛ و من با عصبیت تمام تکرار می کردم که نه؛ این ترم من این واحد درسی را نمی خواهم داشته باشم! و دوستم که سعی داشت مرا آرام کند، توضیح می داد که آقا پسر، استاد خودش مرا دنبال تو فرستادند؛ چون بعد از تو بسیار ناراحت شدند و گفتند که: "بچه ها مثل اینکه دوستتان از حرف من خیلی ناراحت شد؟!" .... و از من خواستند که بیایم و شما را به کلاس برگردانم! نمی خواستم گفته های دوستم را باور کنم، لذا بر خشم خودم پایداری می کردم. دوستم بر من ایراد می گرفت و عقیده داشت که من می توانستم به سادگی به استاد توضیح دهم که حواسم از صحبتشان بریده بود؛ و ....

با حمید رضا در محوطه دانشکده و دانشگاه قدم می زدیم و با همدیگر مشغول بحث و مجادله بودیم. اما من گوش شنیدن خود را بسته بودم! تا موقعی که متوجه شدیم کلاس درس استاد عزیز (زودتر از وقت مقرر) تمام شده و استاد بزرگوار از روبرو به طرف ما می آیند. برای اینکه با استاد روبرو نشوم، راه خودم را به سمت دیگری کج کردم و خواستم که دورتر شوم.

استاد تا مرا دیدند با صدای لرزان و بلندی مرا صدا کردند؛ خواستند که لحظه ای صبر کنم. صدای استاد را بمانند ندائی آسمانی شنیدم؛ ایستادم؛ احساس کردم که تمام تکاپوی درونی و بیرونی ام ساکن شد و ساکت ماند؛ آتشفشان درونی ام از فوران افتاد؛ مبهوت رفتار و حالت استاد عزیزم شدم. آن پیر جوانمرد با شتاب فراوانی به سمت من می آمد و تنگی نفسهای مضطربش آغشته با دود پیپی که پیوسته بر لبانش می فشرد، کاملاً محسوس بود؛ و هر اندازه که نزدیکتر می آمد، از درون من تشویش، اضطراب، و آشوب دیگری می خواست تا زبانه بکشد و وجود شرمسارم را بسوزاند و خاک راه استادم قرار دهد.

استاد بزرگوارم به من رسیدند. دستان مبارکشان می لرزید. من هنوز بر جای خود خشکیده بودم؛ مثل اینکه توان هر گونه حرکتی را از دست داده بودم ؛ اما استادم را کاملاً حس می کردم. احساسشان را با تمام وجودم درک می کردم . خواستند کلامی بگویند که ناگهان پیپشان از دستشان افتاد.

دیدن این صحنه یکی از بزرگترین شرمندگیهای زندگی من بود، اما خوشبختانه تلنگری شد بر معرفت مسکوت مانده من، که تکانی بخورد تا راه دراز شدن را آغاز کند. لطف بزرگ الهی شامل حالم شد و بزرگواری استادم چون معجزه ای آسمانی دل مرا در بر گرفت و روح دیگری در من دمید! من به خود آمدم؛ از خواب غفلت بیدار شدم؛ از پرتگاه اخلاق دور شدم. نورانیت ملکوتی استادم بر من تابید و منورم کرد؛ و راه مرا روشن کرد.

در حالی که خم می شدم تا پیپ استاد را از زمین بردارم، احساس خضوع و تعظیم خالصانه ای در مقابل روح خدائی اش قعر وجودم را فرا گرفته بود. پیپ را تقدیمشان کردم. عذر خواستم؛ طلب بخشش نمودم؛ برای جسارت خویش هیچ بهانه ای جز جوانی و کم تجربگی و ... نداشتم! صورت زیبا و بهشتی استادم را بوسیدم. سراسر وجودم لبریز از مهر، محبت، عشق و صفا شد. این همه در یک لحظه از استاد عزیزم بر من سرازیر شد و مرا در بر گرفت.

استاد نیز آثار خوشحالی و رضایت در چهره دوست داشتنی شان نمایان شد. آرامشی یافتند و مرا مورد مهر و محبت بیکران خویش قرار دادند. من خودم را سرزنش می کردم و ایشان بزرگوارانه سعی می کردند که حق را به جانب من جاری کنند و مرا دلداری دهند.

از چه لغزش بزرگی رسته بودم! آیا اگر شخص دیگری بجز استاد بزرگوار بود با من اینگونه رفتار می کرد؟ من سالهاست که این اتفاق را با تمام جزئیاتش برای خودم تکرار می کنم و از واقعه ی تلخی که می خواست در زندگی ام شکل بگیرد، به عنوان یکی از شیرین ترین خاطرات دوران زندگی ام یاد می کنم.

درود بر روان پاک استاد بزرگوار، مرحوم جناب آقای دکتر عزیز رفیعی؛ و باز هم درود بی پایان بر این استاد راستین؛ هم در عرصه علمی و هم در عرصه اخلاق و درس زندگی، که با جلوه ای از رفتار انسانی اش چنان درسی از منش های اخلاقی، جوانمردی و انسان بودن را به من آموخت که شاید نتوان با خواندن صدها کتاب آنرا فرا گرفت!

به حق که دکتر عزیز رفیعی یک دامپزشک، استادی برجسته و ممتاز، و بهترین الگوی زندگی انسانی است؛ او نه تنها در قلب من، بلکه در دل بسیاران دیگری که سعادت شناختنش را داشتند، چهره ای ماندگار و فراموش نشدنی دارد. شخصیت والای او باید تکرار شود؛ چون او به تمام معنی یک انسان بود؛ انسانی متعالی!

 

خاطره ای از دکتر اکبر لطفی، برگرفته از وبلاگ «در نگاه یک دامپزشک»

 

 

زندگینامه شادروان استاد دکتر عزیز رفیعی (منبع: روزنامه اطلاعات، شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۲)

استاد عزیز رفیعی دانشمندی سختکوش و میهن دوست

 

شادروان استاد دکتر عزیز رفیعی از جمله دامپزشکانی بود که به واقع در راه اعتلای دامپزشکی و سازندگی و تکامل مؤسسه تحقیقاتی سرم و واکسن‌سازی رازی و تربیت نسل جدید از دامپزشکان تلاش بسیار کرد. استاد در میان محققین و اساتید بیماری‌شناسی یک چهره جهانی بود.

روانشاد دکتر عزیز رفیعی به سال ۱۲۸۹ در محله ششکلان تبریز دیده به جهان گشود. اجداد او همه به شغل دیوانی و مستوفی‌گری اشتغال داشتند. سه سال بیش نداشت که پدر خود را که جوانی سی ساله بود از دست داد و آن شوکت و حشمت بر باد رفت. مادر ناچار از آن شد که با دوخت و دوز لباس برای دیگران هزینه زندگی خود و دو فرزند خردسال را تأمین کند. دوران آموزش را در مدرسه حکمت و مدرسه مموریال آمریکایی‌ها در تبریز طی نمود و به زبان انگلیسی آشنایی کافی پیدا کرد. مدتی در مطب یکی از پزشکان خوشنام تبریز به نام دکتر علی توفیق تلمذ کرده و به نسخه‌پیچی، رادیوگرافی بیماران و رتق و فتق امور مطلب پرداخت و در حاشیه نیز از یک بانوی ارمنی که کلاس زبان دایر کرده بود، زبان فرانسه آموخت. بالاخره در سال ۱۳۰۶ پس از مدتی تحصیل در دبیرستان محمدیه دیپلم متوسطه را دریافت نمود. پس از آن به لطف مادر و بزرگان خانواده، با استفاده از پولی که از شهرداری بابت خسارت ناشی از تخریب خانه‌ای که در معرض تعریض معابر قرار گرفته بود، به فرانسه (تولوز) عزیمت کرد. دو سال بعد به دلیل نمرات مشعشعی که در تمامی واحدهای درسی کسب کرده بود، جزء دانشجویان بورسیه دولت ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۱۱ از دانشگاه تولوز فارغ‌التحصیل و در میان دانشجویان خارجی رتبه اول را به خود اختصاص داد. سال بعد در مدرسه دامپزشکی آلفور پاریس ثبت‌نام کرد و پس از پایان دوره تخصصی در بیماری‌های گرمسیری به عنوان کارورز در انستیتو پاستور پاریس و سپس در انستیتوهای پاستور مراکش و الجزیره ادامه کارورزی داده و تجربه کسب کرد. در سال ۱۳۱۴ دیپلم تخصصی خود را در رشته دامپزشکی با درجه افتخارآمیز دریافت نمود و به ایران برگشت.

پس از چند روز توقف در تبریز به تهران آمد و با آقای دکتر لوئی دلپی که در آن موقع رئیس مؤسسه واکسن و سرم‌سازی رازی (حصارک) بود ملاقات کرد. نامبرده در موقع اقامت خود در فرانسه با آقای دکتر دلپی مکاتبه داشت و اطلاعاتی از نظر بیماری‌های واگیر در ایران و کار مفیدی که ایشان بتواند برای مبارزه با این بیماری‌ها در خارج از ایران انجام بدهد، خواسته بود. چون خدمت وظیفه را انجام نداده بود ابتدا در مؤسسه مذکور از قرار روزی ۴۰ ریال با احتساب ۲۵ روز در ماه استخدام شد. در اسفندماه ۱۳۱۵ شمسی که مصادف با جنگ جهانی دوم بود به خدمت نظام وظیفه اعزام شد، ابتدا یک ماه در باغشاه آن زمان به عنوان سرباز عادی سپس به مدت شش ماه در دانشکده افسری و پنج ماه آخر با درجه ستوان سه افسر سوار در هنگ سوار خدمت کرد.

تأسیس مؤسسه رازی در سال ۱۳۰۹ مصادف با شیوع بیماری طاعون گاوی در ایران بود که به منظور سر و سامان دادن و مبارزه با این بیماری با استخدام یک نفر کارشناس فرانسوی بنام دکتر دلپی شروع به کار کرد. هنگامی که شادروان استاد عزیز رفیعی به استخدام این مؤسسه درآمد فقط یک آزمایشگاه متشکل از چند اطاق بود و تنها دکتر دامپزشک همان دکتر دلپی و کادر علمی محدود به دو یا سه نفر تکنسین بودند که کار اصلی آنها تهیه واکسن ضد طاعون گاوی و شاربن (سیاه زخم) بود. خدمات آقای دکتر دلپی در مؤسسه رازی نزدیک به ۲۰ سال به طول انجامید و در ۱۵ سال پایانی خدمت ایشان شادروان دکتر عزیز رفیعی همواره همکاری نزدیک و فعال ایشان بود. استاد خدمت خود را در مؤسسه رازی به عنوان رئیس آزمایشگاه، رئیس بخش و به مدت مدیدی به عنوان معاون و بالاخره قریب شانزده سال پس از رفتن دکتر دلپی از ایران ریاست مؤسسه را عهده‌دار بود.

همانطوری که اشاره شد در اوایل شروع کار ایشان در آن مؤسسه تحقیق

انتشار یافته: ۸
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
بابایی کسمایی
|
-
|
۱۰:۳۶ - ۱۳۹۳/۰۷/۱۱
0
0
روحشان شاد،
آرزوی سلامتی و عزت برای تمامی اساتید بزرگوار و زحمت کش دامپزشکی.
ناشناس
|
-
|
۱۳:۴۹ - ۱۳۹۳/۰۷/۱۱
0
0
شما برادر من ............ خودت رو به جوانی نسبت نده
بنده هم دانشجو بودم از گل کمتر به استادم نگفتم
قربانی
|
-
|
۲۱:۰۷ - ۱۳۹۳/۰۷/۱۳
0
0
کار دکتر لطفی عزیز که خودشان فردی لایق و بسیار متین هست در بازگو کردن خاطره بسیار شایسته بود چون سبب شد ما با این استاد برجسته بیشتر آشنا بشیم
با تشکر
ناشناس
|
-
|
۲۱:۳۶ - ۱۳۹۳/۰۷/۱۳
0
0

باسلام
بسیار جالب بود
خداوند ایشان را مورد رحمت خویش قرار دهد.
از مدیرمحترم حکیم مهر تقاضا دارم بیوگرافی سایر اساتید و بزرگان دامپزشکی ( همچون مرحوم دکترحامدی ، دکتررستگار ، مرحوم دکترمیرشمسی ، مرحوم دکتر شیمی ، دکترتاجبخش ، دکتر حکمتی ، مرحوم دکترنقشینه ، مرحوم دکتر بابامخیر و ... ) را به رشته ی تحریر درآورند ، باشد تا به عنوان الگویی صدیق در سرلوحه ی کار خویش قرار دهیم.
موسوی - رشت


ناشناس
|
-
|
۲۱:۴۸ - ۱۳۹۳/۰۷/۲۲
0
0
واقعا چه استادهای داشتیم الان با باز شدن این دانشکد ه های علمی - کاربردی همه دانشجو میشوند و پس از چند سال همانها در همانجا استاد میشوند الان در اداره ما کمتر از مهندس نداریم افرادیکه تا چند سال پیش جز نیرو های خدماتی بودنند . خدا به دا دبچه های ما و کشور ما برسد روح دکتر رفیعی شاد
ناشناس
|
-
|
۰۱:۵۲ - ۱۳۹۳/۰۷/۲۴
0
0

دوست عزیز اینکه در اداره ی شما کمتر از مهندس ندارید باید سبب افتخار و مباهات شما باشد ، نه خدای نکرده بخل ، کینه و حسادت . دانشکده علمی کاربردی هم از آن دانشکده ای که شما احیاناً در آن درس خوانده اید ، اگر بیشتر نباشد کمتر هم نیست. چرا که سطح دانش و آگاهی هر فرد به میزان مطالعه ی مفیدش بستگی دارد ، نه ادعاهای توخالی.
کارشناس پرورش طیور
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۰۹ - ۱۳۹۵/۰۹/۰۸
0
0
روحشان شاد و یادشان گرامی
آرزوی سلامتی و موفقیت برای تمامی عزیزان قشر زحمت کش دامپزشکی دارم. ولی متاسفانه الان که با هزاران مکافات و مشقت دکتری دامپزشکی گرفته میشه ولی هیچ درآمدی نداره و فارغ التحصیلان بیکارند. محمدی از کردستان
مهدوی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۲:۵۰ - ۱۳۹۵/۱۱/۱۶
0
0
باسلام
از فرزندان جناب آقای دکتر رفیعی خبر دارید؟
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه