کد خبر: ۲۳۳۴۵
تعداد نظرات: ۴ نظر
با پررویی دست در جیبش کرد و دسته‌ای اسکناس هزار تومانی درآورد و گفت: آقای دکتر! پول می‌خواهی؟ بیا. چرا معطل می‌کنی؟ گاوهای من دارند از دست می‌روند ...
nadalian

پاییز سال 1361 بود. در بیمارستان دامپزشکی، گاو  پیرزنی را معاینه می کردم. او پیرزنی نادار و فلک زده بود و با دو سر گاو ماده روزگارش را سر می کرد، اما چون خوراک خوب و گوارا به گاوش نداده بود و از سویی، گاو شیروار بود، دام بسیار لاغر و دچار گندخواری (پیکا) شده بود.

در حین معاینه آن گاو، یکی از گاوداران بسیار پولدار کرج سر رسید و بی آنکه به معاینه آن گاو اعتنایی بکند، گفت: «آقای دکتر! گاوهای من مریض شده اند. بیایید برویم آنها را معاینه کنید. ماشین هم حاضر است.»

گفتم: «فعلاً دارم گاو را معاینه می کنم؛ صبر کنید کارم تمام شود، بعد برویم.»

طلبکارانه گفت: «آقای دکتر! کار من واجب تر است. این یک گاو است، گاوهای من صد تایشان مریض شده اند.»

گفتم: «هزار تا هم که باشند، الان نمی توانم بیایم. این پیرزن هم گاوش را از جای دوری آورده است.»

با پررویی دست در جیبش کرد و دسته ای اسکناس هزار تومانی درآورد و گفت: «آقای دکتر! پول می خواهی؟ بیا. چرا معطل می کنی؟ گاوهای من دارند از دست می روند.»

گفتم: «ببخشید که من این حرف را می زنم، ولی حالا که این کار را کردی، یک تار موی این پیرزن را به صد تا مثل تو نمی دهم. یعنی چه؟ این چه کاری است که می کنی؟»

از سخن من رنجید و قهرآلود رفت.

پس از پایان معاینه، گاو پیرزن را که سوء هضم داشت و به نظر می رسید آشغال های فراوان خورده باشد، به بخش جراحی فرستادم. در آنجا از شکم گاو طناب و نایلون و پارچه و آشغال های بسیار دیگری بیرون کشیده بودند. فردای آن روز، پیرزن با شادی گاوش را برد.

چهار روز پس از آن، دامدار کرجی درباره به بیمارستان آمد. چهره اش گرفته و گناهکارانه بود. بی مقدمه گفت: «آقای دکتر ببخشید. من آن روز سرم داغ بود و حرف های نادرستی زدم. من اشتباه کردم.»

گفتم: «خوب است که خودت متوجه اشتباهت شده ای. آن پیرزن فلک زده چشمش به آن گاوش است، آن وقت تو جلوی او دسته پول در می آوری که چه؟ ثروت خودت را به رخ می کشی که چه؟ حالا بگو ببینم چه کار کردی؟ گاوهایت چطورند؟»

گفت: «یکی از همکاران شما را بردم. معاینه شان کرد و گفت چون چغندر زیاد داده ام، مریض شده اند. چغندر را که ندادم، خوب شدند.»

 

خاطره ای از دکتر محمدقلی نادعلیان

برگرفته از کتاب خاطره های دامپزشکان، تالیف دکتر ودود حاجی زاده (داریوش افروز)

 

 

انتشار یافته: ۴
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
حسن موسي خاني
|
-
|
۲۱:۳۶ - ۱۳۹۴/۰۶/۳۰
0
0
خداوند استاد عزيزم را در سايه محبت خويش محفوظ بدارد و به تمامي اساتيد مهربانم در دانشكده دامپزشكي تهران طول عمر با عزت عطا فرمايد ؛ روح اساتيد از جان عزيز ترم جناب آقايان دكتر نقشينه ؛ دكتر بابا مخير ؛ دكتر خاوري و دكتر مجابي را قرين رحمت و مهرباني پروردگاري اش قرار داده به اساتيد ارجمندو عزيزم جناب آقايان دكتر تاجبخش و دكتر خسروي سلامتي توام با طول عمر با عزت عطا فرمايد ديدار شان آرزوي من است .
ناشناس
|
-
|
۲۲:۲۹ - ۱۳۹۴/۰۶/۳۰
0
0
متاسفانه اگر الان این اتفاق می افتاد، جناب دکتر اکثر گزینه های کاریشان در منطقه را از دست میدادند و باید به حقوق دانشگاه بسنده می فرمودند!
ناشناس
|
-
|
۰۷:۲۹ - ۱۳۹۴/۰۶/۳۱
0
0
اون موقع دست زیاد نبوده طرف کارش گیر بوده برگشته عذرخواهی کرده. الان بود این خبرا نبود و قضیه برعکس میشد.
ناشناس
|
-
|
۱۶:۲۴ - ۱۳۹۴/۰۶/۳۱
0
0
جناب دکتر نادعلیان جزو اساتید فرهیخته و چشم ودل سیر دانشکده بود. ایشان در برخورد با دانشجویان هم با اخلاق حسنه و سعه صدر برخورد میکردند. بنده این خاطره را کاملا با توجه به شناختی که از دکتر دارم می پذیرم. مراتب و شان ایشان بسیار بالاتر از این حرفها بوده و است.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
ادامه