خاطره ای از استاد دکتر بیژن رادمهر
456

در سال 1348 به مدت 2 ماه مامور شدم اداره دامپزشکی کوهدشت لرستان را که به علت نداشتن مسئول تعطیل شده بود، راه اندازی کنم. اداره دامپزشکی ساختمان متروکه ای بود که بیش از دو سال تعطیل بود. هفته اول اداره را روبراه کردیم و از هفته دوم با کمک یک کارمند محلی مراجعین را می پذیرفتیم و برای درمان و مایه زنی برنامه ریزی می کردیم.

روز دوم هفته دوم بود و ما در اداره نشسته بودیم و مراجعین در تنها اطاق اداره جمع شده بودند و ما به نوبت با آنها صحبت می کردیم. سخنان یکی از دامداران که با هیجان در گوشه ای از اطاق صحبت می کرد توجهم را جلب کرد. وی ضمن صحبتهایش مرتب می گفت که چند بار شکایت کرده و عرضحال داده است. به نظر می رسید از عدم رسیدگی به تقاضایش ناراحت و به شدت عصبانی است.

به کارمند اداره گفتم: "ما تازه یک هفته است که به اینجا آمده ایم و این دامدار چرا می خواهد عرضحال بنویسد و شکایت کند؟"

کارمند محلی گفت: "شما اشتباه متوجه شدید چون این شخص می گوید دامهایش همگی اسهال گرفته اند و اسهال را عرضحال می گوید و ضمناً محلی ها به نامه و تقاضا می گویند شکایت و منظورش این است که تقاضا نوشته تا دکتر برای درمان دامهایش که اسهال گرفته اند به دامداری او مراجعه نماید".

بشدت به خنده افتادم و از خنده من تمام کسانی که در اطاق بودند نیز به خنده افتادند و تا مدتها هر وقت به یاد سخنان دامدار می افتادم خنده ام می گرفت.

 

برگرفته از کتاب خاطره های دامپزشکان، تالیف دکتر ودود حاجی زاده (داریوش افروز)