ماجرای سخت‌زایی یک تلیسه در یکی از روستاهای قزوین - دکتر مسعود عربشاهی
 
 

ماجرای سخت زایی یک تلیسه در یکی از روستاهای قزوین

دکتر مسعود عربشاهی

رئیس شورای نظام دامپزشکی استان قم

 

من فعالیت دامپزشکی ام را به شکل تأسیس مطب از سال 1365 و در استان زنجان قدیم و در شهرستان قزوین که در حال حاضر خود استان بزرگ و معتبری می باشد، آغاز نمودم. در آن زمان تقریباً تنها بخش خصوصی استان بخصوص در قزوین من بودم. با توجه به اینکه در آن زمان کشور درگیر جنگ بود و من ماهیتاً نظامی بودم، یک ماه را در جبهه و یک ماه را در قزوین سپری می کردم. به هر مشقتی بود، از سازمان دامپزشکی مجوز فعالیت گرفتم و در ایامی که در پادگان بودم، بعد از ظهر ها به امر طبابت در زمینه دام بزرگ مشغول شدم. چون دامپزشک دیگری که بتواند در زمینه دام سنتی فعالیت کند در منطقه نبود، دیری نپایید که با مشقت های فراوان به جایگاه خوبی رسیدم که داستان های خاص خودش را دارد.

آن زمان علاوه بر دامپزشکی که زیر نظر وزارت کشاورزی وقت بود، در جهاد سازندگی ها هم یک سیستم دامپزشکی جدا وجود داشت که از جمله خدمات این عزیزان به روستاییان بود. در آن دوران نیز کمتر منزلی در روستا بود که گاوی شیری در آن وجود نداشته باشد، به همین دلیل مسئولین جهاد سازندگی قزوین از من خواستند که هفته ای یک بار به یکی از روستاهای منطقه کوهستانی قزوین که از جمعیت دامی زیادی نیز برخوردار بود، سرکشی و نسبت به درمان دام های آن روستا اقدام نمایم. من هم استقبال کردم و دوشنبه ها به آن روستا می رفتم. مردم روستا خیلی سریع از حضور من استقبال کردند و من هم هر خدمتی که از دستم بر می آمد، انجام می دادم. تقریباً دامپزشکی نوین آن روز را در روستا پیاده کردم و متعاقب آن رشد چشمگیری در جمعیت دامی آن روستا به عمل آمد.

روزی یکی از پیرمردهای محترم روستا از من دعوت کرد تا تنها تلیسه اش را معاینه کنم. بعد از معاینه دام که آبستن سنگین بود، به ایشان تذکر دادم که با توجه به جثه کوچک تلیسه و بزرگ بودن جنین، احتمال سخت زایی متصور است و مراقب زایمان این دام باشد. بعد از این صحبت آثار نگرانی در چهره ایشان هویدا شد. گفتم نگران نباشید، اگر اتفاقی افتاد من کمکتان می کنم که مورد قبول واقع شد.

ماه بعد اواخر شهریورماه بود که از منطقه عملیاتی برگشتم و برای انجام فعالیتم مجدداً راهی همان روستا شدم. بعد از ظهر در حال برگشتن به قزوین بودم که ایشان سراسیمه آمد و گفت: آقای دکتر سریعاً بیایید همان تلیسه شروع به زایمان کرده؛ من هم طبق عادتم به بچه های جهادی گفتم تحمل کنید من بروم دام را معاینه کنم. رفتن همان و گیر افتادن من همان.

مرحله آخر زایمان تلیسه شروع شده بود و به قول خودشان کیسه آب با تلألو بنفش رنگش پیدا بود. بعد از ضدعفونی دست بردم و گفتم نیاز به کمک دارد، ولی کمی تحمل کنید، خودتان هم حضور داشته باشید. بعد از پاره شدن کیسه، دیدم که گوساله پوسچر گردن دارد و هر چه با دست تلاش کردم، توفیقی نداشتم. گفتم این دام احتیاج به ابزار دارد که من الان ندارم، باید باشد تا من بتوانم کار خودم را انجام بدهم.

در همین حین یکی از ماماهای محلی که حضور ما منجر به کسادی کارش شده بود وارد طویله شده و بدون مقدمه دست داخل کرد و به ترکی به صاحب دام گفت: گوساله داشته می اومده، دکتر سرشو برگردونده!

تا این جمله را گفت، صاحب دام یک نگاه خشم آلود به من کرد؛ من هم چون مامای محلی دست داخل کرده بود، ناراحت شدم و به عنوان اعتراض خواستم که از اصطبل خارج شوم که یک مرتبه پیرمرد با عصبانیت توصیف نشدنی سر راهم قرار گرفت و گفت: اگر گاوم خوب نشه، اول سر تو رو می برم، بعد گاو رو! خیلی هم جدی گفت و با چاقو من را تهدید کرد که برگرد سرجات، برو تو آخور بشین!

من هم به ناچار تسلیم شدم. به مدت دو ساعت ایشان با چاقو در یک قدمی من ایستاده بود؛ هر کسی می آمد، هر هنری داشت روی گاو اجرا می کرد ولی موفق نمی شد. صاحب دام همچنان به شدت من را تهدید می کرد، تا اینکه از دوستان جهادیم خواستم به قزوین بروند و از مطب من وسایل جراحیم را بیاورند تا دام را سزارین کنم.

بعد از دو ساعت وسایل جراحی را برایم آوردند، ولی نخ بخیه را به همراه نیاورده بودند. پیرمرد با دیدن وسایل جراحی کمی آرام شد. ساعت یازده شب بود؛ به دوستان اشاره کردم ماشین را که یک وانت پیکان متعلق به جهاد بود روشن کنند و از آنها خواستم بعد از فرار من از معرکه، اجازه ندهند کسی به دام دست بزند. سریعاً خودم را به مطبم رساندم و حتی به منزلم هم سر نزدم، چون آن موقع امکانات تلفن اصلاً نبود. دوباره به روستا برگشتم، دیدم روستاییان گوش تا گوش نشسته اند ببیند من می آیم یا نه و اگر آمدم چکار می کنم.

چون لباس کارم بعد از ظهر آلوده شده بود، لخت شدم و شروع به شکافتن شکم و رحم کردم. دست بر قضا وقتی که گوساله را از شکاف سزارین بیرون آوردم، دیدم زنده است؛ خوشحال شدم و خدا را شکر کردم.

دیگر از این به بعد نیمه بازی با من بود! چند بار سر آنهایی که مزاحم کارم شده بودند و اذیتم کرده بودند داد محترمانه زدم که همه جا زدند و تسلیم دستورات من شدند.

در حال دوختن رحم بودم و مراقب اوضاع؛ ساعت دو و نیم شب و هوا به شدت سرد بود. دیدم پیرمرد محترم صاحب دام یک پیراهن آورد و بر روی شانه ام انداخت و گفت نکند سرما بخوری. کار تمام شد؛ نزدیک نماز صبح به منزل رسیدم و دیدم بچه هایم نگران من شده اند.

بعد از تعویض لباس به پادگان رفتم و هنگام غروب با آژانس به همان روستا رفتم. دیدم گوساله و گاو هر دو سلامت هستند؛ تزریقات لازم را انجام دادم. آمدم برگردم، دیدم پیرمرد راهم را سد کرد و گفت اگر شام نخورده بری، ناراحت می شم. من هم که صابونش به تنم خورده بود، دعوتش را پذیرفتم! سر شام می گفت: من به داشتن دوستی چون شما افتخار می کنم؛ می دانم که این کارها رو برای هیچکسی انجام نمی دهی. من هم به علامت تایید سرم را تکان دادم و تو دلم گفتم پس دیشبت چی بود؟!

خلاصه، بعد از یک ماه دیدم جعبه انگوری به عنوان تشکر و دستمزد برایم به مطبم آوردند. تشکر کردم و انگورها را به پادگان بردم و بین سربازان واحدم تقسیم کردم.

 

فراخوان حکیم مهر:

ضمن تشکر از دکتر عربشاهی گرامی به خاطر ارسال این خاطره زیبا، به اطلاع کلیه همکاران ارجمند می رساند، حکیم مهر آمادگی دارد خاطرات شما را در حوزه دامپزشکی با نام (و یا در صورت تمایل، بدون نام) نویسنده منتشر نماید.

نحوه ارسال خاطرات:

1. بخش «تماس با ما» در بالای صفحه اصلی سایت

2. ایمیل info@hakimemehr.ir

3. ایمیل hakimemehr2013@gmail.com