مسئله این نیست که این دروس فاقد اهمیت هستند؛ پرسش اصلی آن است که آیا حجم و نحوه تفکیک آنها در برنامه آموزشی، متناسب با نیازهای یک دامپزشک عمومی است یا خیر.
حکیم مهر- ارشیا دوستی- دانشجوی دامپزشکی و فعال حوزه دانشجویی: یکی از مسائل مهم و کمتر مورد توجه در آموزش دامپزشکی ایران، ساختار چارت آموزشی دکترای عمومی دامپزشکی است؛ ساختاری که در ۱۲ نیمسال آموزشی طراحی شده و بخش قابل توجهی از سالهای تحصیل دانشجو را به دروس علوم پایه اختصاص میدهد. دانشجو عملاً تا پایان نیمسال هفتم درگیر بخش عمدهای از این دروس است و دو نیمسال پایانی نیز عمدتاً به کارورزی و پایاننامه اختصاص دارد. بر این اساس، در بخش میانی دوره، فرصت آموزش منسجم و عمیق بالینی چندانی به وجود نمیآید.
در دوره علوم پایه، علاوه بر طولانی بودن این مرحله، همپوشانی میان برخی دروس نیز قابل تأمل است. برای نمونه، بیوشیمی ۱ (۲ واحدی)، اصول تغذیه دام و طیور (۳ واحدی) و کنترل کیفی مواد غذایی شیمیایی (۲واحدی) از نظر بخشی از محتوای آموزشی، نقاط مشترک قابل توجهی دارند و سرفصل آموزشی نزدیکی دارند و در مواردی مطالب مشابه با رویکردهای متفاوت تکرار میشوند. مسئله این نیست که این دروس فاقد اهمیت هستند؛ پرسش اصلی آن است که آیا حجم و نحوه تفکیک آنها در برنامه آموزشی، متناسب با نیازهای یک دامپزشک عمومی است یا خیر.
در حوزه انگلشناسی نیز وضعیت مشابهی از نظر حجم آموزشی قابل بحث است. مجموعه دروس مربوط به کرمهای گرد، کرمهای پهن، تکیاختهها و بندپایان در مجموع هشت واحد را شامل میشود و در برخی دانشکدهها حتی انگلشناسی تشخیصی نیز بهصورت درس اختیاری ارائه میشود. اهمیت انگلشناسی در دامپزشکی قابل انکار نیست، اما باید پرسید آیا چنین حجمی از آموزش، با نیاز واقعی یک دامپزشک عمومی تناسب دارد؟
در مورد بعد قرار گرفتن دروس بیماریهای باکتریایی و ویروسی دام در سالهای علوم پایه نیز نیازمند بازنگری است. دانشجو این مطالب را در دورهای فرا میگیرد که هنوز فاصله قابل توجهی با ورود جدی به بالین دارد. همچنین در بسیاری از برنامهها، آموزش عامل بیماریزا و بیماریهای ناشی از آن تقریباً همزمان صورت میگیرد؛ الگویی که در انگلشناسی و بیماریهای انگلی، قارچشناسی و بیماریهای قارچی و در برخی دانشکدهها در مورد باکتریها و ویروسها نیز دیده میشود. شاید بتوان شناخت عامل بیماری را در علوم پایه حفظ کرد، اما بخش بیماریشناسی، تشخیص و رویکرد درمانی آن را با آموزش بالینی پیوند داد و به دوره بالین منتقل کرد.
دروس اختیاری نیز عملاً در همه موارد به معنای واقعی "اختیاری" نیستند. دانشجو ملزم به گذراندن تعداد قابل توجهی از این دروس است، اما در برخی دانشکدهها به جای آنکه این ظرفیت آموزشی برای ارائه مهارتهای کاربردی و مورد نیاز بازار کار استفاده شود، درسهایی انتخاب میشوند که از نظر اجرایی و تدریس، سادهتر هستند. در نتیجه، فرصتی که میتوانست برای تکمیل آموزش حرفهای دانشجو استفاده شود، الزاماً چنین کارکردی پیدا نمیکند.
اما شاید مهمترین نقد به چارت فعلی، کم لطفی در ارائه دروس بالینی باشد.
برای نمونه، بیماریهای داخلی دامهای کوچک تنها سه واحد را به خود اختصاص میدهد؛ در حالی که این حوزه بخش مهمی از فعالیت حرفهای بسیاری از دامپزشکان عمومی را تشکیل میدهد. در مقابل، حجم آموزش بیماریهای دامهای بزرگ نسبتاً مناسبتر به نظر میرسد. همچنین بیماریهای طیور با چهار واحد و بیماریهای ماهی با سه واحد، با توجه به اهمیت این حوزهها در دامپزشکی کشور، نیازمند بررسی از نظر کفایت آموزشی هستند.
درس تصویربرداری تشخیصی که رادیولوژی و سونوگرافی را دربر میگیرد، تنها دو واحد است. با توجه به اهمیت روزافزون روشهای تصویربرداری در تشخیص بیماریها، آشنایی سطحی با این حوزه نمیتواند پاسخگوی تمام نیازهای یک دامپزشک عمومی باشد. بیماریهای حیوانات اگزوتیک نیز تنها یک واحد را به خود اختصاص داده؛ امروزه با گسترش نگهداری و درمان این حیوانات، نیاز به آشنایی عملی و علمی دامپزشکان با این حوزه بیش از گذشته احساس میشود.
موضوع دیگری هم نمود پیدا کرده، مسئله تنها افزایش تعداد واحدهای بالینی نیست، بلکه نسبت میان دانش علوم پایه، دانش بیماریشناسی، مهارت تشخیصی و مهارت درمانی است.
دامپزشک عمومی باید پس از پایان تحصیل بتواند یک کیس را ببیند، شرح حال بگیرد، معاینه کند، تشخیصهای افتراقی را مطرح کند، آزمایش مناسب درخواست کند، نتایج را تفسیر کند و بر اساس شواهد، تصمیم درمانی بگیرد. اگر بخش عمده آموزش به انتقال اطلاعات اختصاص پیدا کند و فرصت کافی برای تبدیل این اطلاعات به مهارت وجود نداشته باشد، فاصله میان «فارغالتحصیل شدن» و «دامپزشک بودن» همچنان باقی خواهد ماند.
در کل افزایش زمان آموزش بیماریها، تقویت آموزش بالینی و طولانیتر و ساختاریافتهتر شدن کارآموزی و کارورزی میتواند یکی از محورهای اصلاح برنامه آموزشی باشد. دانشجو باید پیش از ورود کامل به بازار کار، فرصت کافی برای مواجهه با کیسهای واقعی و یادگیری تصمیمگیری بالینی تحت نظارت استاد داشته باشد.
اما حتی اصلاح چارت نیز بهتنهایی کافی نیست.
یکی از مسائل مهم، نظارت ناکافی بر اجرای سرفصلهای مصوب است. این مسئله به معنای تعمیم آن به تمام دانشکدههای دامپزشکی کشور نیست، اما در تعداد قابل توجهی از موارد، کیفیت یا حجم آموزش برخی دروس حتی به حد انتظار از سرفصل مصوب نیز نمیرسد. به نظر بنده پیش از آنکه صرفاً به فکر طراحی چارتهای جدید باشیم، باید پرسید چه سازوکاری بر اجرای واقعی چارت موجود نظارت میکند و آیا خروجی مهارتی دانشجویان واقعاً ارزیابی میشود؟
و اینکه آموزش بالینی بدون زیرساخت مناسب امکانپذیر نیست. برخی دانشکدهها یا فاقد کلینیک آموزشی با امکانات کافی هستند یا با کمبود و تنوع ناکافی کیسهای بالینی مواجهاند. در چنین شرایطی، حتی اگر بهترین سرفصل آموزشی نیز روی کاغذ تدوین شده باشد، امکان آموزش واقعی مهارتهای بالینی محدود خواهد بود.
من به عنوان دانشجو باید بیمار واقعی ببینم، معاینه کنم، تصمیم بگیرم، اشتباهات خود را تحت نظارت اصلاح کنم و بارها این چرخه را تکرار کنم. آموزش بالینی زمانی معنا پیدا میکند که دانشجو به اندازه کافی با کیس واقعی مواجه شود و استاد نیز فرصت و امکانات لازم برای آموزش و ارزیابی او را داشته باشد.
هرچی مشکل پیش اومده از این مقایسه های بی مورد و الگوبرداری های افراطیه
اگه الگوبرداری میکردن که الان وضعمون این نبود!
کجا دامپزشکی پزشکیه؟ کدوم ساختارش پزشکیه؟
تمام این مشکلات رشته هم ادا اطوار هایی هست که در عقده کمبود نسبت به پزشکی رخ داده
صلاحیت بالینی با چی و کی برگزار کنی؟ هیت برد داره دامپزشکی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خود استادش نمی تونه از اون ازمون صللاحیت پاس بشه چه برسه دانشجوش!
وزارت بهداشت هیات برد داره که دامپزشکی نداره! 4 تا استاد پیر پاتال بی سواد که وزنه ای برا دامپزشکی نیستن که تاره همون دانشگاههای خودشونم کسی قبولشون نداره چه برسه به کل دانشکده های دامپزشکی ازاد و سراسری !
دست از این مقایسه مسخره بر دارید