ماجرای نیمه شب در قطار
99999

بسمه تعالی

با اهداء سلام و احترام به بینندگان محترم حکیم مهر.

بخش مناسب و جالبی که دوستان عزیز حکیم مهر با عنوان (خاطرات دامپزشکان) راهاندازی کردهاند ضمن آنکه جای تقدیر دارد اینجانب را هم برآن داشت تا یکی از خاطرات خود را که شاید حاوی مظلومیت دامپزشکان هم باشد با شما در میان بگذارم.

چند سال قبل با یکی از همکاران محترم غیردامپزشک که در جامعه دامپزشکی مسئولیت داشتند با قطار عازم سفر به مشهد مقدس بودیم.

از آنجایی که با یکی از مهمانداران آشنا بودیم هنگام بررسی بلیطها رئیس محترم قطار سلام و علیک گرمی داشت و همکار ما هم جلوی ایشان، حقیر را (دکتر) صدا کرد. ماجرا گذشت و قطار راه افتاد و نیمه شب، من در کوپه خوابیده بودم که حدود ساعت 2 نیمه شب با صدای کوبیدن در کوپه از خواب بیدار شدم. همکار ما هم بیدار شد و با تعجب از اینکه چرا اینگونه تندتند در را میکوبند و آنهم 2 نیمه شب در را باز کردم.

فکر میکنید چه دیدیم؟

رئیس قطار و فکر کنم سه نفر دیگر از مهمانداران و خدمه پشت در کوپه بودند و بلافاصله بعد از باز کردن در قطار، رئیس گفت : آقای دکتر یک بیمار بدحال در سالن یک هست امکان دارد تشریف بیاورید؟!

درست است. ایشان فکر کرده بود من پزشک هستم!

من هم که در آن شرایط فرصت نکردم توضیحی دهم با عجله همراه همکارمان پشت سر آنها به سالن یک رفتیم.
در یکی از کوپه ها باز بود و تعدادی هم جلوی آن تجمع کرده بودند. رئیس قطار راه را برای ما بازکرد و خلاصه به در کوپه رسیدیم. یک پیرمرد با تنگی نفس بسیار شدید و اضطراب فراوان ناشی از آن روی تخت نشسته بود و خانمی نسبتاً جوان که پزشک قطار بود کف کوپه نشسته بود و مشغول رگ گرفتن بود که البته موفق هم نشده بود و پیرمرد هم با هر بار اقدام به رگ گرفتن داد و فریاد می کرد.

رئیس قطار به من گفت : بفرمایید داخل آقای دکتر.

خانم دکتر که خوشحال شده بود همکاری برای کمک وی آمده با امیدواری زیاد نگاهی به من کرد و گفت : پزشک هستید؟

در حالی که توقع جواب مثبت داشت من با صدای بلند گفتم : دامپزشک هستم ولی میتوانم کمکتان کنم.

خانم پزشک نگاه امیدوار خود را دزدید و با نیمه اخمی سرش را پایین انداخت اما من واکنشی نشان ندادم و وارد کوپه شدم. ابتدا به خانم دکتر گفتم سرم را به من بدهید تا ثابت کنم تا راحت بتوانید رگ بگیرید. خلاصه با کلی مصیبت رگ گرفت اما تنگی نفس شدید بود و پیرمرد هم حاضر نبود در نزدیکترین ایستگاه از قطار پیاده شود.

خانم دکتر بسیار ترسیده بود و شاید دلیل آن هم این بود که تصور می کرد احتمال مرگ بیمار زیاد است. وقتی به ایشان خواستم نکته ای بگویم خیلی تحویل نمی گرفت و شاید هم از من ناراحت بود!

ولی خوب بنده خدا حرکتی کرد که باعث شد حداقل این رفتار را تکرار نکند. آنقدر اضطراب و ترس داشت که وقتی خواست داروی ضدآسم را اسپری کند هر چه تلاش کرد نشد!!!

اینجا بود که به ایشان گفتم : خانم دکتر! با در که نمیشه اسپری کرد! بله ایشان بر اثر عجله و ترس با (در) اسپری را در دهان پیرمرد بیچاره کرده بود.

راستی این خاطره بهانه ای شد برای اینکه به این هم اشاره کنم که متاسفانه یکی از ظرفیتهای مغفول اشتغال دامپزشکان (به عنوان مسئول بهداشت مواد غذایی قطار) هیچگاه به طور جدی از سوی نهادهای مسئول برای تصدی پیگیری نشده است. امید که مورد توجه قرار گیرد.

 

خاطره ارسالی از دکتر محمد لطفی زاده