کد خبر: ۸۴۶۷۰
تعداد نظرات: ۲۰ نظر
نگاه شما:

ماجراهای عجیب در دامپزشکی - دکتر مرتضی توکل‌نیا

هوا گرگ و میش بود. هنوز یکی دو متر زمین را نکنده بودند که از هر طرف سرو کله افراد پایگاه بسیج و اطلاعات و میراث فرهنگی محل پیدا شد. یکی با صدای بلند گفت: «دست‌هاتون رو ببرین بالا! بیل‌هاتونو بندازین پایین!» ...

ماجراهای عجیب در دامپزشکی

دکتر مرتضی توکل‌نیا

کارشناس اداره تشخیص و درمان اداره کل دامپزشکی استان گیلان

قسمت اول: مشمشه و کوزه زیرخاکی

هوا گرگ و میش بود. هنوز یکی دو متر زمین را نکنده بودند که از هر طرف سرو کله افراد پایگاه بسیج و اطلاعات و میراث فرهنگی محل پیدا شد. یکی با صدای بلند گفت: «دست‌هاتون رو ببرین بالا! بیل‌هاتونو بندازین پایین!»

دو نفری که از یک ساعت قبل داشتند زمین را می‌کندند و توی چاله بودند، به سرعت بیل‌هاشون رو روی کپه خاک انداختند و دست‌هاشون رو بالای سرشون بردند. در این هنگام فرمانده پایگاه بی‌سیم به دست جلو آمد و نهیب زد: «چکار دارید می‌کنید؟ حفاری غیرمجاز اونم در حوزه استحفاظی من؟»

دکتر پاکیزه کارشناس دامپزشکی استان که تازه رسیده بود و کاملاً هم غافلگیر شده بود، جلو آمد و بعد از معرفی خودش گفت که برای دفن بهداشتی اسب‌های مبتلا به مشمشه آمده‌اند و این گودال‌ها را برای همین کار دارند حفر می‌کنند.

فرمانده پرسید: «پس کو لاشه‌ها؟» دکتر پاسخ داد که باید اول از اسب‌های زنده نمونه‌برداری کنیم؛ بعدش آنها را راحت کنیم و همین جا دفنشان کنیم، چون مشمشه یک بیماری مشترک انسان و دام است.

فرمانده با تمسخر گفت: «آره، تو گفتی و ما هم باور کردیم. چند وقت پیش یک نفر رو موقع حفاری گرفتیم، می‌گفت دارم چاله می‌کنم کرم جمع کنم بریم ماهیگیری! من هم گفتم آره ارواح عمه‌ات. برای کرم 20 سانت در 30 سانت می‌کنند، نه دو متر در سه متر و نیم. حالا شما چرا توی گودال چپ و راست هم می‌کنین؟ مگه می‌خواین اسب‌ها رو پهن کنین توی چاله!»

جمعیت که هر لحظه به تعدادشان افزوده می‌شد، به خنده افتادند. پاکیزه پاک گیج شده بود و جوابی نداشت بدهد. سپس فرمانده پایگاه رو کرد سمت همراهان دکتر پاکیزه و پرسید: شما کی هستید؟ که یکی‌شان پاسخ داد که از تهران آمده‌اند برای نمونه‌برداری. فرمانده گفت: «آهو!! پس خریداران زیر خاکی‌ها را هم از اول جور کردید. یعنی از تولید به مصرفه دیگه». بعدش رو کرد به بقیه ماموران و گفت: «دوستان از راه دور آمدند و خسته هستند. اینا رو ببرین پایگاه یه کمی خستگی در کنن تا بعد...»

گرچه بعد یکی دو ساعت بازداشت و صحبت‌های دکتر پاکیزه و تماس‌های مسئولین بالاتر همگی کارشناسان دامپزشکی آزاد شدند اما بعدش معلوم شد آن دو نفر محلی که از قبل محل کندن گودال را مشخص کرده بودند، چهار تا بیل که برای دامپزشکی می‌زدند، دو تا بیل هم برای خودشون می‌زدند!

آیا این داستان واقعی بود؟ بله کاملاً واقعی بود و این ماجرا در تابستان 1404 برای دکتر پاکیزه و همکاران در یکی از روستاهای مرکزی گیلان پیش آمد.

قسمت دوم: رد لاستیک اتوبوس روی گوشت

«جمشید» راننده کامیون حمل گوشت کشتارگاه صنعتی مرکز استان چاره دیگری نداشت. چند نفر جلوی حرکت کامیون رو گرفته بودند و از او می‌خواستند پیاده شود. با ترس و نگرانی پیاده شد. مهاجمان محاصره‌اش کردند و با بد و بی‌راه از او خواستند که در یخچال پشت کامیون را باز کند. «مهران» و «حسن» دو تا از قصابان جوان شهر رفتند داخل و یکی یکی لاشه‌های گوسفندی رو به پیرون پرت کردند. غلغله‌ای شده بود و دو نفر از کارمندان دامپزشکی که جلوتر ایستاده بودند، از ترس جرات هیچ کاری نداشتند. لاشه‌ها رو که توی جاده پرت می‌کردند، از اتوبوس‌های گذری می‌خواستند که از رویشان رد شوند. کمی بعد نیروی انتظامی رسید و غائله تمام شد ...

اما جریان از این قرار بود که قصابان و چوبداران شهر که از تعطیل شدن کشتارگاه سنتی به شدت عصبانی بودند، برای ذبح دام به کشتارگاه صنعتی نمی‌رفتند و وقتی هم فرمانداری به خاطر مضیقه گوشت دستور داده بود دامپزشکی به هر نحو شده گوشت مردم را تهیه کند، تنها راه را مقابله با گوشت‌های ارسالی از مرکز و جلوگیری از توزیع خیابانی گوشت می‌دیدند.

همان شب از نیروی انتظامی با دکتر ساعد رئیس اداره دامپزشکی تماس گرفتند تا در مورد این  غائله و وضعیت لاشه‌ها تعیین تکلیف کند. دکتر هم که در این دو سه روز زندگی مخفیانه‌ای رو برگزیده بود و با ماشین شخصی تردد می‌کرد، وقتی به پاسگاه رفت صحنه غریبی دید. تعداد زیادی لاشه گوسفندی کثیف و آش و لاش روی هم گوشه حیاط تلمبار شده و رد لاستیک ماشین روی لاشه‌ها مشهود بود و به هیچ‌وجه قابلیت مصرف نداشتند.

اگر چه بعضی قصابان اصلی ماجرا به مراجع قضایی معرفی شدند، اما کشتارگاه صنعتی هم بعدش بی‌خیال بیش از چهار میلیون تومان خسارت وارده  آن زمان شد. دکتر ساعد هم ابتدا در مظان اتهام اقدام تحریک‌آمیز و بدون هماهنگی تعطیل کردن کشتارگاه سنتی قرار گرفت که آن هم ختم بخیر شد. قصابان شهر هم وضعیت جدید را به مرور پذیرفتند،  اما اوایل ذبح غیرمجاز و زیرزمینی دام بسیار زیاد شده بود و گرفتاری اداره دامپزشکی شهرستان دوچندان!

آیا این داستان واقعی بود؟ بله، صددرصد واقعی بود و این ماجرا در اوایل دهه هشتاد و در کوران تعطیل شدن کشتارگاه‌های سنتی و غیربهداشتی دام و طیور استان گیلان در یکی از شهرستان‌های مجاور رشت پیش آمد.

قسمت سوم: وقتی دامپزشک ناجی پزشکان شد

«سعید» آن شب به اصطلاح پاس‌بخش نگهبانان پادگان آموزشی بود. باید هر دو ساعت نگهبانان محوطه و داخل آسایشگاه‌ها را عوض می‌کرد. ساعتش را که نگاه کرد 5 دقیقه به دو بعد از نیمه شب بود. در پادگان اکثرا پزشک و دندانپزشک و تعداد قلیلی هم دامپزشک بودند که یک ماه را باید اینجا آموزش می‌دیدند. سعید که به عنوان یک دامپزشک وظیفه‌شناس خودش را به افسران و  فرماندهان پادگان شناسانده بود و قبلش مسئولیت رفت و روب روزانه برگ‌های پادگان و نظافت توالت‌ها را به نحو احسن انجام داده و مورد تقدیر قرار گرفته بود، با عجله بلند شد و چکمه‌اش را پوشید و نگهبان‌های شیفت بعدی را یکی یکی از خواب بلند کرد. بعدش با یکی از نگهبان‌ها برای تعویض پست به طرف یکی از آسایشگاه‌ها رفت که از یک راهروی کوچک در ابتدا و دو خوابگاه در دو طرف تشکیل شده یود. توی راهرو نگهبان قبلی همان‌طور ایستاده در حال چرت زدن بود. سعید بیدارش کرد و وقتی متوجه شد که نگهبان اصلا هوش و حواسش سر جاش نیست، تصمیم گرفت سری به خوابگاه‌ها بزند.

در خوابگاه سمت راست همگی در خواب ناز بودند و صدای خروپفشان به گوش می‌رسید، اما به محض اینکه در چوبی خوابگاه سمت چپ را باز کرد، متوجه وضعیت عجیبی شد. داخل اتاق که بیش از 30 نفر پزشک و... خوابیده بودند را گویا مه سیاهی فرا گرفته بود و خروپف افراد هم طبیعی نبود. سمت بخاری نفتی رفت و دید که بخاری در حال سوختن ناقص است و از بالای دریجه‌اش دود منتشر می‌شود. تاخیر جایز نبود. با داد و فریاد و زدن چکمه به تخت‌های فلزی همه را بیدار کرد. پنجره‌ها را باز کرد و از آنها خواست که به سرعت از اتاق خارج شوند. پزشک‌های وظیفه به محض اینکه وارد حیاط شدند، شروع به سرفه‌های شدید و استفراغ کردند و خوشبختانه برای هیچ‌کس اتفاق بدی نیفتاد. آن شب یک دامپزشک ناجی پزشکان شد.

آیا این داستان واقعی بود؟ بله، کاملاً واقعی بود و این ماجرا در اواخر پاییز سال 1370 در مراکز آموزش بهداری نیروی زمینی تهران (مرابهی) رخ داد.

قسمت چهارم: حمید و حمیرا

«حمید» خیلی پکر و افسرده شده بود. دکتر متخصص اندام تناسلی معاینه‌اش که کرد گفت که متاسفانه ضربه خیلی کاری بوده و او هر دو بیضه‌اش را از دست داده است. برای حمید که یک تکنسین دامپزشکی فعال بود، این ضایعه بزرگی به شمار می‌رفت. تازه نامزد کرده بود و حالا این موضوع تمام زندگی او را تحت تاثیر قرار می‌داد. آن روز حادثه در حال خون‌گیری دمی از یک گاو نر محلی یا به اصطلاح «ورزا» بود که ناگهان گاو نر لگدی به طرف عقب پرتاب کرد و زیر شکمش را هدف گرفت. حمید از شدت درد بیهوش شد. او را به سرعت به بیمارستان بردند و تحت عمل جراحی قرار گرفت و بهبودی نسبی پیدا کرد. اما دو ماه بعد یک شب تب شدیدی کرد و صبح که از خواب بیدار شد، صدایش نازک و مثل صدای خانم «حمیرا» شد. همزمان با آتروفی ناحیه ضربه دیده آثار زنانگی دیگری هم در او آشکار شد.

یک سال بعد به ناچار در قسمت اداری همان اداره همکار خانم‌ها شد و اسم خودش را به «حمیرا» تغییر داد و با زندگی جدیدش کنار آمد. او که در دورهمی‌های خانوادگی ترانه مشهور حمیرا یعنی «باز شب اومد، شب اومد، شب اومد شب، باز تب اومد، تب اومد، تب اومد تب» را  به یاد آن  شب دگرگونی می‌خواند، چند سال بعد خودش را بازخرید کرد. حمیرای فعلی یا حمید قبلی الان تورلیدر یکی از تورهای محلی گیلان است و گردشگران از صدای گرم او لذت می‌برند.

آیا این داستان واقعی بود؟ خیر، صد در صد تخیلی بود. دلیل نمی‌شود چون سه داستان واقعی بوده، این یکی هم واقعی باشد!

نتیجه‌گیری اخلاقی:

هر تغییری با مقاومت همراه است. حساسیت‌های محلی و منطقه‌ای را باید در اجرای هرگونه عملیات پیشگیرانه و توسعه‌ای در نظر داشت و رعایت قوانین و پروتکل‌ها گاهی از نان شب هم واجب‌تر است. همچنین هر قصه پرغصه و طنزآلودی را نباید باور کرد، حتی اگر راوی‌اش همان آشنای رشتی شما باشد!

آذر 1404

 

انتشار یافته: ۲۰
در انتظار بررسی:
غیر قابل انتشار: ۵
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۲:۳۲ - ۱۴۰۴/۰۹/۳۰
18
7
چقدر واقعا زیبا بود ، دامپزشکی در برهه کنونی نیاز مبرمی به این نوع نوشته ها دارد بلکه با خنده سرش بریده شود ، دست مریزاد کمک بزرگی به مسئولین می کنید دوشواری نداریم که ما هرچی هم هست با طنز قاطی میکنیم تا فضا تلطیف بشه
پاسخ ها
ناشناس
| Iran (Islamic Republic of) |
۱۸:۰۷ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۱
جناب ناشناس
من دکتر توکل نیا را سالهاست میشناسم .. اگر مقالات دیگر ایشان را بخوانید متوجه میشوید که ضمن اینکه بسیار دلسوز ‌ و دغدغه مند دامپزشکی بوده شیوه نوشتاری او اینچنین است که از دل سوژه های واقعی طنز بیرون می اورد و به علت آگاهی به زوایای دامپزشکی قادر است یک موضوع غیر واقعی (داستان حمید ) را که در حقیقت میتواند تا حدود زیادی واقعی هم باشد در قالب طنز برای مخاطب واقعی سازی کند و البته در پایان هم به تخیلی بودن ان اشاره میکند. ایا اکنون زیبا نیست ؟
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۸:۱۳ - ۱۴۰۴/۰۹/۳۰
14
13
بسیار عالی دکتر توکل نیای عزیز
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۸:۲۸ - ۱۴۰۴/۰۹/۳۰
13
14
بسیار عالی دکتر پاکیزه همون مطهری نیست
باران
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۰۱ - ۱۴۰۴/۰۹/۳۰
13
15
بسیار عالی. چه قلم روانی و چه نوشتار دلنشینی! پایا و مانا باشید همکار گرامی.
خسرو
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۴۶ - ۱۴۰۴/۰۹/۳۰
11
8
با تشکر برخی مسولین دامپزشکی شبیه به فرمانده فکر میکنند
مطلق زا ده
|
United States of America
|
۱۵:۵۴ - ۱۴۰۴/۰۹/۳۰
13
10
عالی مثل همیشه.♥️👌
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۶:۰۰ - ۱۴۰۴/۰۹/۳۰
11
11
اون تصویر واقعیه؟
چه بیماری هست؟ و اون کارمند در حال انجام چه کاری است ؟
پاسخ ها
توکل نیا
| United Kingdom of Great Britain and Northern Ireland |
۱۱:۰۲ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۱
با تشکر از دقتی که بخرج دادید .تصویر نمادین است . گاو به علت مرگ ناگهانی مشکوک به بیماری شاربن بود و با توجه به بخشنامه های سازمان در اوایل دهه ۹۰ در حال بریدن کامل گوش و ارسال ان به منظور بررسی این بیماری هستیم. البته علایم دیگر این بیماری وجود نداشت و در بررسیهای بعدی علت مرگ مسمومیت تشخیص داده شد
مسعودنو
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۲:۰۱ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۱
12
8
در برهه‌ای که تند خوانی فراگیر گشته وتعمق از حوصله خارج ،،شوق آوری خواننده تا آنجا که، حتی دوباره خوانی را منتج شود، بی تعارف،گواه تبحر نگارنده است،،
فراتر از عالی دکتر،
سپاس
محدثه محمدزاده
|
Germany
|
۱۱:۰۸ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۱
11
4
سلام و احترام آقای دکتر عزیزم✨وای چقدر خندیدم..هم با داستان دکتر پاکیزه که کسی حرفش رو باور نمیکرد هم حمید و حمیرا..خیلی جذاب نوشتین.. هم خیلی به فکر فرو رفتم با داستان های واقعی ک گفتید✨ولی دلمون ی ذره شده بود واسه مقاله هاتون..ممنونم از اینکه مینویسین✨
دکتر طباطبایی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۳:۲۰ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۱
11
4
سلام مثل همیشه عالی
یکتا
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۴۰ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۱
13
4
مثل همیشه عالی 🌺👍
بشری
|
Thailand
|
۰۶:۱۲ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۲
13
4
درود آقای دکتر توکل نیا
چقدر زیبا و شیوا دشواری های کار دامپزشکی را بیان فرمودید
نوشته شما مانند همیشه علاوه بر لطافت و ظرافت سرشار از آموزش است
پاینده باشید
ف. ش
|
United Kingdom of Great Britain and Northern Ireland
|
۱۰:۴۹ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۲
9
3
عالی بود آقای دکتر عزیز... سلامت و شاد باشید...
کیمیا
|
Turkiye
|
۲۳:۱۱ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۲
9
5
به به.
انگار دارم داستان‌کوتاه میخونم. درود❤️هرکدامشون پتانسیل این رو دارن که یک‌داستان مجزا باشن💫
تبریک به جامعه دامپزشکی که چنین فرد خوش ذوق، تیزبین و ادیبی رو درون خودش داره!
لایک
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۴۲ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۳
9
3
این همه دیس لایک عجیبه مطلب نه بر علیه کسی است نه انتقادی دارد چرا این همه منفی
دکتر اسلامی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۳:۵۷ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۳
9
2
آقای دکتر توکل نبا قلمتون گرم و گیراست
عاطفه
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۱:۴۳ - ۱۴۰۴/۱۰/۰۴
9
4
مثل همیشه عالی آقای دکتر عزیز
مسعودنو
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۳۴ - ۱۴۰۴/۱۰/۱۴
0
1
شک ندارم بررسی کنندگان ریگی تو کفش‌شان است،
این همه منفی برای چه؟
نظر شما
(به حروف کوچک و بزرگ حساس نیست)
captcha
ادامه