
پیشدرآمد خاطرهای؛ دو روز پیش از پرواز؛ پروازی که ترس را با خود آورد
دکتر قهرمانی
همکار بازنشسته اداره کل دامپزشکی استان آذربایجان غربی
قرار بود دو روز بعد، از ارومیه به تهران پرواز کنم؛ سفری که تا آن زمان برایم سفری عادی و بخشی از برنامه زندگی بود. اما حادثهای که در نوزدهم دیماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه رخ داد، نگاه مرا به آن پرواز تغییر داد و نگرانی عمیقی در وجودم ایجاد کرد.
در آن شب، یک فروند هواپیمای بوئینگ هفتصد و بیستوهفت شرکت هواپیمایی ایرانایر، با شماره پرواز دویست و هفتاد و هفت، از تهران به مقصد ارومیه در حرکت بود. هواپیما هنگام نزدیک شدن به فرودگاه ارومیه با شرایط نامساعد جوی، بارش شدید برف و کاهش دید روبهرو شد و در حوالی ارومیه دچار سانحه شد. هواپیما با زمین برخورد کرد و در این حادثه، شمار زیادی از مسافران و خدمه جان خود را از دست دادند.
اما این حادثه برای من فقط یک خبر تلخ نبود. در میان مسافران آن هواپیما، مرحوم دکتر علی ارسخانی، همکار قدیمی من، نیز حضور داشت؛ انسانی که سالها او را میشناختم و در دورههای مختلف کاری، ارتباط نزدیکی با او داشتم. از همان لحظهای که خبر سقوط را شنیدم و متوجه شدم علی نیز در آن پرواز بوده است، حادثه برای من معنایی کاملاً شخصی پیدا کرد.
آشنایی من با مرحوم دکتر علی ارسخانی به سالها پیش بازمیگشت. در آن زمان که ریاست اداره دامپزشکی شهرستان مهاباد را بر عهده داشتم، علی برای گذراندن طرح نیروی انسانی، هر روز از ارومیه به مهاباد میآمد و در اداره دامپزشکی شهرستان خدمت میکرد. پس از پایان دوره طرح، در اداره دامپزشکی ارومیه استخدام شد و مدتی بعد، خدمت خود را در شهرستان ماکو ادامه داد.
مسیر شغلی او بهتدریج پیش رفت تا اینکه به ریاست اداره دامپزشکی شهرستان ارومیه رسید. در آن زمان، من نیز از مهاباد به ارومیه منتقل شده بودم و علی، در مقام رئیس، مدیر مستقیم من بود. بعدها که به اداره کل دامپزشکی منتقل شدم، بار دیگر او در جایگاه مدیریتی بالاتر، رئیس من بود. به این ترتیب، سالهای زیادی از زندگی کاری من با علی و خاطرات همکاری با او گره خورده بود.
آخرین دیدار من با او نیز خاطرهای است که پس از سالها، هنوز با جزئیات در ذهنم باقی مانده است. یک روز نزد من آمد و گفت برای شرکت در جلسهای در سازمان دامپزشکی کشور عازم تهران است. پیش از حرکت، حدود یک ساعت در اتاق با یکی از کارکنان، با لحنی تند صحبت کرد. من از موضوع گفتوگو و علت ناراحتی او اطلاعی نداشتم و هرگز تصور نمیکردم آن دیدار، آخرین دیدار من با او باشد.
عصر همان روز، علی راهی تهران شد. در جلسه شرکت کرد و پس از پایان کار، سوار هواپیما شد؛ هواپیمایی که قرار بود او را به ارومیه بازگرداند. اما آن پرواز هرگز به مقصد نرسید و علی نیز، مانند دهها مسافر دیگر، دیگر به خانه بازنگشت.
از همه تلختر اینکه من قرار بود تنها دو روز بعد، با هواپیما از ارومیه به تهران سفر کنم.
تا آن زمان، پرواز برایم امری عادی بود. سوار هواپیما میشدم، کمربند ایمنی را میبستم و با خیال رسیدن به مقصد، سفرم را آغاز میکردم. اما این بار شرایط کاملاً متفاوت بود. حادثه هنوز تازه بود؛ تصاویر هواپیمای سقوطکرده در میان برف و خبر جانباختن دهها مسافر، پیوسته در ذهنم تکرار میشد و هرچه به زمان پرواز نزدیکتر میشدم، نگرانی بیشتری در وجودم شکل میگرفت.
با خودم فکر میکردم: اگر همین اتفاق برای پرواز من هم رخ دهد چه؟ اگر هواپیما در مسیر دچار مشکل شود چه؟ اگر شرایط جوی دوباره نامساعد باشد چه؟
این پرسشها شاید پاسخ منطقی نداشتند، اما در آن شرایط، ذهن انسان همیشه بر اساس منطق عمل نمیکند. وقتی تنها دو روز پیش شاهد از دست دادن یک همکار قدیمی در یک سانحه هوایی باشید، طبیعی است که حتی یک پرواز عادی نیز برایتان معنایی متفاوت پیدا کند.
از یک سو باید به زندگی و برنامه سفرم ادامه میدادم و از سوی دیگر، ترسی ناخواسته در وجودم شکل گرفته بود؛ ترسی که پیش از آن هرگز هنگام سوار شدن به هواپیما تجربه نکرده بودم. هواپیما همان هواپیما بود و مسیر نیز همان مسیر، اما ذهن من دیگر مانند گذشته آرام نبود.
حادثه ارومیه باعث شده بود پیش از پرواز، بیش از همیشه به سفر، بازگشت و رسیدن به مقصد فکر کنم. برای نخستین بار، فاصله میان «سوار شدن» و «رسیدن» برایم معنای دیگری پیدا کرده بود. به این فکر میکردم که مسافران پرواز تهران–ارومیه نیز شاید در آخرین لحظات زندگی خود، مانند هر مسافر دیگری، تنها به رسیدن به مقصد فکر میکردند؛ بیآنکه بدانند سرنوشت چه چیزی برای آنان رقم زده است.
دو روز بعد، نوبت من بود که در همان آسمان پرواز کنم.
با وجود ترسی که در دل داشتم، تصمیم گرفتم سفرم را لغو نکنم.
پس از برگزاری مراسم ترحیم مرحوم دکتر علی ارسخانی، تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که پیشنهاد کردم یکی از ساختمانهای اداره کل دامپزشکی در ارومیه به نام او نامگذاری شود؛ شاید این کار کوچک میتوانست یاد همکار و مدیری را که سالها در کنار ما خدمت کرده بود، زنده نگه دارد.
امروز که سالها از آن روز گذشته است، هنوز وقتی به آن سفر فکر میکنم، نخستین چیزی که به یاد میآورم صدای هواپیما نیست؛ نام علی ارسخانی است. حادثهای که تنها دو روز پیش از پرواز من رخ داد، نهتنها ترس از پرواز را برای مدتی در وجودم نشاند، بلکه خاطره همکار قدیمیام را برای همیشه با یکی از سفرهای زندگیام پیوند زد.
این بخش از خاطراتم را به یاد مرحوم دکتر علی ارسخانی و برای گرامیداشت یاد او و همه جانباختگان آن سانحه به رشته تحریر درمیآورم؛ انسانهایی که آن شب به مقصد نرسیدند، اما یادشان در دل خانوادهها، دوستان، همکاران و نزدیکانشان برای همیشه باقی ماند.
سالهایی میان جاده و آسمان
سالهایی که این خاطرات در آن شکل گرفت، برای حملونقل کشور نیز سالهای پرحادثهای بود. در فاصله سالهای هزار و سیصد و هشتاد و پنج تا هزار و سیصد و نود، هم جادههای ایران شاهد شمار زیادی از حوادث مرگبار بودند و هم چند سانحه مهم هوایی در کشور رخ داد.
آمارهای ثبتشده پزشکی قانونی نشان میدهد در سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج، حدود بیستوهفت هزار و پانصد نفر در تصادفات رانندگی جان خود را از دست دادند. این رقم در سال هزار و سیصد و هشتاد و شش به حدود بیستودو هزار و نهصد نفر کاهش یافت و در سالهای هزار و سیصد و هشتاد و هفت و هزار و سیصد و هشتاد و هشت نیز همچنان در محدوده بیستوسه هزار نفر باقی ماند. در سال هزار و سیصد و هشتاد و نه حدود بیستوسه هزار و دویست و پنجاه نفر و در سال هزار و سیصد و نود نیز حدود بیست هزار نفر بر اثر تصادفات رانندگی جان باختند.
به بیان دیگر، در همین فاصله ششساله، مجموع جانباختگان حوادث رانندگی کشور به حدود یکصد و چهل هزار نفر رسید؛ رقمی که بهتنهایی نشان میدهد سفر در جادههای ایران در آن سالها چه اندازه با خطر همراه بود. این ارقام فقط شمار جانباختگان را نشان میدهد و شمار مصدومان و افرادی که پس از حوادث با آسیبهای جسمی زندگی خود را ادامه دادند، بسیار بیشتر از این تعداد بود.
در کنار این آمار سنگین جادهای، چند سانحه هوایی نیز در حافظه مردم ایران باقی ماند. در سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج، سقوط یک فروند توپولف ایرانایرتور در مشهد به کشتهشدن بیستوهشت نفر انجامید. در سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت، سقوط یک فروند بوئینگ هفتصد و سیوهفت در حوالی بیشکک، که در مسیر مشهد قرار داشت، دهها قربانی بر جای گذاشت.
اما سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت از تلخترین سالهای این دوره بود. در تیرماه همان سال، هواپیمای توپولف شرکت کاسپین در حوالی قزوین سقوط کرد و تمامی صدوشصتوهشت سرنشین آن جان باختند. چند هفته بعد نیز هواپیمای ایلیوشین شرکت آریا هنگام فرود در مشهد دچار سانحه شد که بر اساس منابع موجود، هفده نفر در آن حادثه جان خود را از دست دادند و شماری نیز مجروح شدند.
یک سال بعد، در دیماه هزار و سیصد و هشتاد و نه، حادثهای رخ داد که برای من اهمیت و معنای دیگری پیدا کرد: پرواز ایرانایر در مسیر تهران به ارومیه، در نزدیکی ارومیه سقوط کرد. درباره تعداد دقیق جانباختگان این حادثه در منابع مختلف اختلاف جزئی وجود دارد، اما گزارشهای منتشرشده از حدود هفتادوهفت تا هفتادوهشت نفر کشته و حدود بیستوهشت نفر مجروح حکایت دارند.
این اعداد، در کنار یکدیگر، تصویری از فضای سفر در آن سالها به دست میدهند؛ جادههایی که هر سال هزاران نفر در آنها جان میباختند و هواپیماهایی که هرچند تعداد سوانحشان با حوادث جادهای قابل مقایسه نبود، اما هر حادثه هوایی میتوانست در یک لحظه دهها یا حتی صدها خانواده را داغدار کند.
برای من، اما ماجرا فقط مجموعهای از عدد و آمار نبود. سقوط هواپیما، از آن حوادثی بود که پس از پایان یافتن، تازه آثار واقعی خود را در زندگی روزمره نشان میدهد. شاید یک حادثه در چند دقیقه اتفاق بیفتد، اما خاطره و اثر روانی آن میتواند سالها باقی بماند و حتی در تصمیمی ساده مانند انتخاب وسیله سفر خود را نشان دهد.
پس از آن حادثه، شیوه سفرهای مأموریتی داخل کشور تغییر کرد و سفرهای هوایی جای خود را به سفرهای زمینی با اتوبوس داد. من نیز در نخستین مأموریتی که پس از آن در پیش داشتم، با وجود داشتن بلیت هواپیما برای مسیر ارومیه به تهران، بلیت را پس دادم و تصمیم گرفتم با اتوبوس راهی تهران شوم.
اکنون که به آن روز نگاه میکنم، آن تصمیم برای من فقط انتخاب میان هواپیما و اتوبوس نبود؛ گویی حادثهای که در آسمان رخ داده بود، مسیر سفر بعدی مرا به جاده کشانده بود.
و اینگونه بود که پس از سقوط، سفر تازه من نه از آسمان، بلکه از جاده آغاز شد؛ سفری که روایت آن، فصل نخست این کتاب را شکل میدهد.
این خاطره به صنف دامپزشک و سازمان دامپزشکی چه ارتباطی دارد و هدف از ارایه آن در رسانه حکیم مهر بدون مناسبت زمانی و مکانی چیست؟!
|
اگر مقاله را کامل مطالعه میفرمودید شاید متوجه میشدید که نگارنده محترم و ان مرحوم هر دو از کارشناسان ارشد رشته دامپزشکی هستند و هر دو پرواز ماموریت اداری بوده است
|
داستان آمارهای جاده ای چیست؟
|
مقاله !!
|
ناشناس محترم
|
نظر شما چیزی از ارزش این مقاله نمی کاهد. جناب دکتر قهرمانی عالی بود.
|
اینکه می فرمایید عالی بود از چه منظر و زاویه ای به موضوع نگاه میکنید. ازخواندن این مطلب چه چیزی عاید خواننده میشود؟ نتیجه چیست؟ آیا دیگر نباید از هواپیما استفاده کرد؟ آیا سفر از ارومیه به تهران منبعد با اتوبوس مسافرت کنیم؟
خداوند رحمت کنه آقای دکتر رو ،در اون مقطع بنده ریس اداره بهداشت دام و در همون جلسه حضور داشتم که آقای دکتر ارسخانی هم بودند خداوند رحمتشون کنه انسانی به معنای تمام درست بودند
در چند سطر و یا حداکثر یک پاراگراف تحت عنوان گرامیداشت دکتر ارسخانی کفایت می کرد. آنهم نه حالا!
|
اگر مقاله را کامل مطالعه بفرمایند حتما متوجه خواهند شد که این مقدمه یک کتاب میباشد
|
روش تردد را ایشان برای خودشان عوض کردند و قبل و بعد از حادثه ، هم با اتوبوس و هم با هواپیما ، تردد انجام شده است.
|
آماری از تردد کارشناسان دامپزشکی استان هم باید آورده شود.با اتوبوس با قطار با هواپیما یا سایر
آقای دکتر عزیز
اینکه یک کارشناس بازنشسته بعد از حدود پانزده سال در مقدمه یک کتاب از خاطره خود با یکی از همکاران مرحوم یاد میکند شایسته تقدیر است و پیشنهاد میشود سایر کارکنان در سایر استانها خاطرات خود را با همکارانیکه مرحوم شده اند کتابت و نشر فرمایند متاسفانه در هر استانی از کادر دامپزشکی افرادی در اثر مرگ طبیعی .یا کرونا یا حوادث کاری دستشان از این دنیا کوتاه است در هر صورت زحمت نگارنده محترم قابل تقدیر و شورای محترم حکیم مهر که اجازه انتشار را صادر فرنوده اند اجرشان با خداوند بزرگ و امامان معصوم باد.
|
شورای محترم حکیم مهر کیست؟!
این عکس مال چه زمانی هست؟ فکر کنم مال۳۰ سال قبل شما باشه!
|
هر چی فکر میکنم باید سکوت کنم در مقابل کامنت شما
کاش در مورد کتاب تان توضیح می دادید.
|
تشکر از حکیم مهر عزیز که این مقاله را چاپ کردند
|
این مقاله نیست یک یادداشت ساده است.
|
چرا اینقدر موضع می گیری عزیزم
از جناب اقای دکتر قهرمانی کارشناس محترم سابق اداره کل دامپزشکی به خاطر ارسال مقدمه کتاب خود به سایت وزین حکیم مهر تشکر و قدر دانی میکنم قلمتان پر بار تر باد
|
بازننشستگی دوران خوبیست برای ثبت خاطرات.
|
بازنشستگی درست است.
|
از تدرس دروس عملی اقای دکتر قهرمانی در سالهای دهه ۶۰ در دانشگاه ازاد اسلامی واحد مهاباد خاطرات خوبی دارم مخصوصا که اثار تاریخی مهاباد را هم به ما نشان میدادند مانتد غار سهولان و من بعد از استخدام و تشکیل خانواده یکبار دیگر برای بازدید این غار در جاده حدفاصل بوکان مهاباد رفتم
|
مرحوم دکتر علی ارسخانی یکی از کارشنایان بسیار تیزهوش اداره کل دامپزشکی بودند که در هنگام بروز مشکلات کاری با هوش و ذکاوت خود گره های بسیاری را با تدبیر باز میکردند از جناب اقای دکتر قهرمانی بسیار سپاسگزارم که مراتب قدرشناسی خود را بعد از سالها به سمع و نظر خوانندگان سایت وزین حکیم مهر رساندند قلمشان توانا و وجودشان سالم بادا
|
بله حدود ۴۵ سال گذشت.
به این وسیله از سایت محترم حکیم مهر بابت چاپ و انتشار این مطلب تشکر و برای نویسنده محترم ارزوی سلامتی و برای مرحوم فقید سعید دکتر ارسخانی ارزوی سکونت در بهشت دارم
شما برادر خیلی حساس نباشید . چه خبره مگه ذیل همه مطالب حکیم مهر انتقاد و پیشنهاد نداریم؟
احترامآمیز باشد_ مستدل باشد: مخالفت بر پایه منطق، شواهد و دلایل روشن بیان شود. _ کوتاه و گویا باشد: از حاشیهروی و تکرار مطالب خودداری شود. شفاف باشد: دقیقاً مشخص شود با کدام بخش مطلب مخالف هستید. سازنده باشد یعنی دیدگاه درستتر یا راهحل جایگزین ارائه شود. منصفانه باشدازقضاوت عجولانه پرهیز شود. نقد متوجه محتوا باشد، نه شخصیت نویسنده.در موارد تعریف بهتر است بصورت ناشناس باشد ودر موارد انتقاد لازم است مشخصات نویسنده کامنت نوشته شود
اصل اساسی: با اندیشه مخالفت کنید، نه با اندیشمند؛ استدلال کنید، نه تخریب.