نیمه شبی بود و من آماده خوابیدن. خبرم کردند که اسبی در کمپ، بد حال است. به کمپ که رسیدم از دور اسبی را دیدم که بروی زمین افتاده و از درد، دست و پا می زند ...
پیدا بود که دیگ طمعش به جوش آمده است، زیرا پس از تزریق واکسن های سگش که از نژاد بومی و بسیار درشت هیکل و ترسناک بود گفت: «خانم دکتر! من این سگم را می فروشم. اگر مشتری پیدا شد حتماً خبرم کنید» ...
با توجه به اضافه شدن بخش جدیدی به نام "خاطرات دامپزشکان" در پائین همین ستون، زین پس بنا داریم خاطرات کاری همکاران گرامی را در زمینه های مختلف دامپزشکی در حکیم مهر درج نمائیم ...